تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
به نزد تو آمديم درحالى كه از سينهء دختران [ به جاى شير ] خون مىچكد و مادران فرزندان از كودكان خود روىگردان شده‌اند / و جوانان به خاطر ضعف و ناتوانى از گرسنگى بر زمين افتاده‌اند و هيچ فايده و ضررى از آنان حاصل نمىشود [ و قدرت كار از آنان سلب شده است ] / چيزى در نزد ما نيست كه مردم از آن بخورند جز حنظل خشك و علهز [ نام گياهى است ] پست / و ما جز به سوى تو راه فرار و چاره‌اى نداريم و مردم جز به سوى پيامبر به كجا فرار كنند ؟ پس پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و إله به يارانش فرمود : همانا اين عرب باديه‌نشين از كمى باران و خشكسالى فراوان شكايت مىكند . پس پيامبر برخاست درحالى كه عبايش بر زمين كشيده مىشد تا از منبر بالا رفت پس سپاس خدا را به جا آورد و ستايش او را گفت و از كلماتى كه با آن ستايش خدا را به جاى آورد اين بود : ستايش از آن خداوندى است كه در آسمان بالا رفت پس بلند مرتبه بود و در زمين پايين آمد و نزديك‌تر از رگ گردن گرديد . و پيامبر دستانش را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود : پروردگارا ، با بارانى فراگير و نيكو و طراوت‌بخش و گوارا و پوشاننده و به سرعت و نه كند ، و سودبخش و نه ضرربخش [ زمين‌هاى ] ما را آبيارى كن تا مزرعه‌ها را از آن سرشار سازى و گياهان را برويانى و زمين را پس از مرگش زنده كنى . پس هنوز دستش را پايين نياورده بود كه ابرها ، مدينه را چون تاج در برگرفت و آسمان هر آنچه باران داشت بر زمين ريخت و ساكنين دشت‌ها مىآمدند و فرياد مىزدند : اى رسول خدا [ خطر ] غرق شدن [ وجود دارد ] پس پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و إله خنديد و فرمود : خداوند ابو طالب را خير دهد ، اگر زنده بود چشم‌هايش روشن مىشد . چه‌كسى سخن او را برايم مىسرايد . پس عمر بن خطّاب برخاست و گفت : اى رسول خدا ! چه‌بسا اين شعر را اراده كرده‌اى كه : « هيچ شترى بر دوشش نيكوتر و با وفاتر از محمد حمل نكرد » . پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و إله فرمود : اين سخن ابو طالب نيست بلكه سخن حسّان بن ثابت است . پس على بن ابى طالب عليه السّلام برخاست و عرضه داشت : اى پيامبر خدا ! شايد اين شعر را اراده كرده‌اى :