آن روزگار چنىن بود در نماز جماعت مىبايست حداقل يازده نفر باشند و چون آنان ده نفر بودند لاوى گفت كه خداوند را امام خود قرار مىدهيم و به او اقتدا مىكنيم و در درگاه او گريه مىكنيم و مىگوييم پروردگارا ، ماجراى يوسف را پوشيدهدار . پس آنگاه آنان به سوى يعقوب رفتند و در حالى كه پيراهن به خون آغشتهى يوسف را در دست داشتند گفتند :
« يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ » ؛
« 1 » اى پدر ما به مسابقه مىدويديم و يوسف را در كنار وسايل خود گذارده بوديم كه گرگ او را خورد » .
يعقوب با ديدن پيراهن سالم يوسف گفت : چگونه گرگى بوده كه پيراهن يوسف را ندريده ولى او را خورده است ؟ يوسف را به مصر بردند و عزيز مصر او را خريد
« وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً » ؛
و آن كسى كه از مصر او را خريده بود به همسرش گفت :
جايگاهش را گرامى دار شايد ما را سود دهد يا او را به فرزندى گيريم » . عزيز مصر و همسرش فرزندى نداشتند و به همين سبب يوسف را بزرگ كردند ولى هنگامى كه يوسف به سن بلوغ رسيد همسر عزيز مصر شيفته او شد . هرزنى يا مردى كه يوسف را مىنگريست دلباختهاش مىشد . سرانجام چهره همچون ماهش باعث مراوده زليخا با او شد
« وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها
الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها
« 2 » ؛ و آن زن [ زليخا ] كه او [ يوسف ] در خانهاش بود از وى [ يوسف ] كام خواست » . زليخا پيوسته در پى آن بود كه با نيرنگ از يوسف كام ستاند
« وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ
« 3 » ؛ و هرآينه زليخا آهنگ يوسف كرد و اگرنه آن بود كه يوسف برهان پروردگارش را نديده بود او نيز آهنگ زليخا مىكرد » . روزى زليخا درهاى خانه را بست و به نزد يوسف آمد تا از او كام
هامش
( 1 ) . سوره يوسف / 17 .
( 2 ) . سوره يوسف / 23 .
( 3 ) . سوره يوسف 24 .