تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
و نامش اسكندر بود . او پسرى نيك‌رفتار و پاكدامن بود و شبى در خواب ديد كه بر خورشيد نزديك شده و بر شرق و غرب عالم دست يافته و چيره گرديده است . او خوابش را براى قومش بازگو نمود و از آن پس او را ذو القرنين ناميدند و بر او بسيار احترام گذاشتند . نخستين كارى كه ذو القرنين انجام داد اين بود كه مردم را به خداپرستى فرا خواند . او به قومش فرمان داد كه مسجدى بسازند كه طولش چهارصد ذرع و عرضش بيست و دو ذرع و ارتفاعش صد ذرع باشد . مردم با تعجب از او پرسيدند كه چگونه سقف اين فضا را با چوب به يكديگر متصل سازيم . ذو القرنين دستور داد كه چوب‌ها را خاك‌اندود كنند و از طلا و نقره بر آنها بيفزايند و از مخلوط آنها مس و ورق‌هاى فولادى گداخته شده فراهم آورند . ديرى نگذشت كه آن مسجد با سقفى استوار و بلند برافراشته گرديد . ذو القرنين چهار لشگر داشت و هرلشگرى ده هزار نفر را دربر داشت . ذو القرنين كسانى را به سراسر دنيا فرستاد تا آن فرستادگان ، مردم هرسرزمين را از حركت ذو القرنين به سوى شرق و غرب دنيا آگاه سازند . قومش بر گرد او جمع شدند و به او گفتند : تو را سوگند مىدهيم كه ديگران را بر ما ترجيح ندهى . تو در همين سرزمين به دنيا آمده‌اى و جان‌ها و اموال ما در دست توست و مادر سالخورده‌ات نيز در اينجاست و او حق بزرگى بر گردن تو دارد ، پس با او مخالفت نكن و در همين سرزمين بمان . ذو القرنين گفت : قول و راى شما براى من حجت است ولى من همچون كسى هستم كه گفتار و شنيدار و كردار و قلبم در دست من نيست و از جاى ديگر هدايت مىشوم . بهتر است كه همگى در مسجد گرد آييد و دست از مخالفت با اين كار كشيد كه اگر مخالفت ورزيد به هلاكت درافتيد . آنگاه ذو القرنين از فرماندار اسكندريه خواست تا مسجد را آباد گرداند و مادر سالخورده‌اش را احترام گذارد و بزرگ دارد . فرماندار ديد كه مادر ذو القرنين از فراق فرزندش آشفته‌خاطر است . او دستور داد تا هر آنكس كه در گذشته مصيبتى ديده باز شناخته شود ، آنگاه براى آرامش دل آن پيرزن دستور داد تا مردم در روزى معين گرد آيند . اما روز موعود نداگرى از سوى حاكم ندا داد كه تنها كسانى آيند كه هرگز سختى و بلايى نديده‌اند .