فرزندش اسماعيل را از خوابى كه ديده بود آگاه ساخت . اسماعيل با پدر چنين گفت : پدر جان ، دست و پاى مرا محكم ببند تا مرا ترس فرا نگيرد و مراقب باش تا خون من ، لباس تو را آغشته نسازد كه اگر چنين شود مادرم از ماجرا اگاه مىشود . پدر جان ، كارد خود را تيز و برنده گردان تا شتابان گلويم را به درد ؛ چرا كه مرگ بسيار سخت است . ابراهيم با ديدن خشنودى پسرش گفت : تو بهترين يار من در انجام دستور خداوند هستى . « 1 »
هامش
( 1 ) . مجمع البيان ج 3 ص 107 .