از خدا بخواهد كه عمرش دراز گردد تا بتوانند باهم زندگى كنند . ابراهيم از خداوند عمرى دراز خواست و خدا نيز دعايش را برآورد .
پس آنگاه ساره به او گفت : اينك به شكرانهء اين فرزند غذايى آماده كن و تعدادى از مستمندان را دعوت كن . در ميان مستمندان پيرمردى بود كه چشمانش كمسو بود و هنگامى كه غذا را مىخورد دستش مىلرزيد و گاه لقمهء غذا را در چشم و گاهى در پيشانىاش فرو مىبرد .
ابراهيم با ديدن آن پيرمرد از همراهش پرسيد : اين پيرمرد چرا اين گونه غذا مىخورد . او گفت : به سبب ناتوانى بسيارش . ابراهيم با خود گفت : آيا اگر سالخورده گردم همچون او خواهم شد ؟ پس به درگاه خداوند چنين دعا كرد :
الّلهمّ توفّنى فى الأجل الذّى كتبت لى فلا حاجة لى فى الزيادة فى العمر بعد الذّى رأيت ؛ خدايا مرا در همان اجلى كه مقرر داشتهاى بميران ، پس از آنكه پيرمرد را ديدم نيازى نيست كه عمرم را افزون گردانى » .
امام صادق عليه السّلام فرمود : ابراهيم چنين با خدا مناجات نمود : « پروردگارا ، چگونه است كه مردان داراى زن و فرزند را مىميرانى در حالى كه آن زن و فرزندان پشتيبان ديگرى ندارند » . خداوند وحى فرمود كه اى بندهء من ! آيا آنان جانشين و پشتيبان بهتر از من خواهند داشت ؟ ! ابراهيم گفت : پروردگارا ، همينگونه است كه مىگويى . اينك خاطرم آسوده گشت » . « 1 »
هامش
( 1 ) . قصص راوندى ص 112 .