البته ابراهيم چون در اين كار مخيّر بود اين گونه با خداوند سخن گفت . در كتاب علل الشرايع آمده است كه امام صادق عليه السّلام فرمودهاند : هنگامى كه ابراهيم مراسم حج را به پايان رساند به شام بازگشت و در آنجا از دنيا رخت بربست . او در آغاز از فرا آمدن مرگ ناخشنود گرديد .
عزرائيل نزد خداوند رفت و گفت : ابراهيم مرگ را خوش ندارد . خداوند فرمود : او را رها ساز كه دوست دارد مرا عبادت كند . اما ديرى نگذشت كه ابراهيم پيرمردى را ديد كه چنان ناتوان شده بود كه غذايى را كه در دهانش مىگذاشت بىاختيار از دهانش به بيرون مىريخت و آنگاه بعد كه ابراهيم از خداوند خواست كه مرگش را فرا رساند .
او روزى بر در خانهاش ايستاده بود كه با جوانى بسيار زيبا روبرو شد و پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : من فرشتهء مرگم ، ابراهيم با شگفتى گفت : شگفتا از كسى كه مرگ و ديدار عزرائيل را دوست نداشته باشد در حالى كه او چنين زيبا است .
عزرائيل گفت : اى خليل خدا ، هنگامى كه خداوند بخواهد خيرى را به بنده اش برساند مرا به اين صورت زيبا به سويش مىرساند . اما زمانى كه براى او شر و سختى بخواهد مرا به صورتى ديگر به سويش مىفرستد .
ابراهيم در شهر شام جان سپرد و اسماعيل پس از پدرش روزگارى را زندگى كرد و سرانجام در صد و سى سالگى دنيا را واگذارد و در حجر اسماعيل در كنار مادرش به خاك سپرده شد . « 1 »
امام صادق عليه السّلام فرمودهاند : روزى ساره به ابراهيم گفت : تو خليل خداوندى و دعاهايت برآورده مىشود . اينك كه در پيرى به سر مىبرى چه نيكوست كه از خداوند فرزندى بخواهى .
ابراهيم به خدا عرضه داشت : پروردگارا ، فرزندى دانا به ما روزى فرما .
خداوند نيز دعايش را برآورد و به او بشارت داد كه به زودى داراى فرزندى خواهد گشت . ساره پس از سه سال صاحب پسر گرديد و از ابراهيم خواست كه
هامش
( 1 ) . علل الشرايع ج 1 ص 53 .