امام صادق عليه السّلام در روايت ديگر دربارهء آيهء
« رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ »
فرموده اند : كاتبان ، اين كلمه را نادرست نوشتهاند ، چرا كه استغفار ابراهيم براى پدرش به خاطر وعدهاى بود كه دربارهء او داده شده بود و درست آن است كه ابراهيم گفت :
« رَبِّ اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ »
كه مقصود همان اسماعيل و اسحاق و امام حسن و امام حسين عليهم السّلام هستند . « 1 »
در كتاب « عوالى اللئالى » آمده است ، روزى فرشتهء مرگ نزد ابراهيم آمد و هنگامى كه ابراهيم دانست او كيست از او خواست تا روح مؤمن را كه مىستاند به او نشان دهد . فرشتهء مرگ به ابراهيم گفت : روى خود را برگردان و ناگهان ابراهيم با جوانى خوشسيما و خوشبو روبرو گرديد و گفت : اگر هر مؤمنى تنها اين سيماى بىمانند را ببيند بىگمان آرزوى ديگرى جز مرگ نخواهد داشت . آنگاه ابراهيم از فرشتهء مرگ خواست تا روح انسان گناهكار نيز به او نشان دهد .
ديرى نگذشت كه عزرائيل به سيماى مردى سياه و بدچهره و بدبو نمايان شد كه موهايش سيخ شده بود . ابراهيم با ديدن اين چهره بيهوش بر زمين افتاد و اندكى بعد كه به هوش آمد گفت : اى عزرائيل ، گناهكار را در عذاب شدن همين بس است كه اين چهرهء تو را ببيند . « 2 »
در كتاب علل الشرايع آمده است كه حضرت على عليه السّلام فرمودهاند : روزى ابراهيم به روستاى « بانقيا » در كوفه رفت و شب را آنجا ماند .
آن روستا زلزلهخيز بود و هرشب يكبار زلزله در آنجا روى مىداد . آن شب را كه ابراهيم در آنجا سپرى كرد زلزله نيامد . مردم از وجود ابراهيم آگاه شدند و از او خواستند تا در ميان آنها زندگى كند .
ابراهيم پيشنهاد آنها را نپذيرفت ولى به آنها فرمود : اگر سرزمين خود را به من بفروشيد ديگر در اينجا زلزله نخواهد آمد . او آن زمينهاى سنگلاخ را در
هامش
( 1 ) . تفسير عياشى ج 2 ص 235 .
( 2 ) . بحار الانوار ج 2 ص 74 و 75 .