فرزندان آدم به مرور تيره و سياه گرديد . « 1 »
در داستان حضرت آدم عليه السّلام گفتيم كه آدم حجر الاسود را به زمين آورد و برخى از بزرگان و علما در روزگاران گذشته ديدهاند كه هنگامى كه سيل جارى شد و حجر الاسود از جايش تكان خورد پشت آن همچنان سپيد و درخشان بود .
در بسيارى از روايات آمده است كه ائمه عليهم السّلام فرمودهاند ؛ ابراهيم فرزندش اسماعيل و همسرش هاجر را در مكه واگذاشت و به شام بازگشت و سالها پس از آن ، اسماعيل با دخترى از قوم « جرهم » ازدواج نمود . روزى ابراهيم به مكه آمد تا با همسر و فرزندش ديدار كند . اما همسرش هاجر از دنيا رفته بود .
ابراهيم به خانهء پسرش رفت و با همسر اسماعيل روبرو شد . او از عروسش پرسيد كه اسماعيل كجاست . او گفت : به بيرون از حرم رفته است تا شكار كند . ابراهيم گفت : هنگامى كه همسرت بازگشت سلام مرا به او برسان و بگو :
سر در خانهات را تغيير ده . ابراهيم رفت و پس از چندى اسماعيل بازگشت و بوى پدرش به مشامش رسيد و از همسرش پرسيد : آيا كسى در خانهء ما بوده است ؟ همسرش نيز گفت : پيرمردى آمده بود و خصوصيات او را براى اسماعيل بازگو نمود . اسماعيل كه مىدانست تغيير سردر خانه يعنى چه ؛ شتابان همسرش « حيفا » را كه دختر مضاض جرهمى بود طلاق داد و با زنى ديگر ازدواج نمود . مدتى پس از آن دوباره ابراهيم راهى مكه شد و اينبار به خانهء پسرش اسماعيل رفت و با همسر جديد اسماعيل ديدار نمود و از او غذايى خواست . همسر اسماعيل با شير و گوشت از ابراهيم پذيرايى كرد .
آن زن گفت : از مركب فرود آى تا صورت خويش را بشويى . اما ابراهيم از مركبش فرود نيامد و به سوى مقام رفت و قدمش را روى نيمهء راست آن نهاد و هنوز جاى قدم ابراهيم در آنجا نمايان است و آنگاه نيمهء راست صورتش را شست ؛ سپس قدمش را روى نيمهء چپ نهاد و آنگاه نيمه چپ صورتش را شست
هامش
( 1 ) . مجمع البحرين ج 1 ص 383 .