تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
هلاكت قوم ثمود را اين گونه براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بازگو نمود كه بيش از شانزده سال از عمر صالح عليه السّلام نگذشته بود كه به پيامبرى برانگيخته شد و تا صد و بيست سالگى در ميان قومش به هدايت مردم مىپرداخت ؛ ولى مردم اعتنايى به او نمىكردند و بت‌هايى را كه بيش از هفتاد نوع بودند مىپرستيدند . سرانجام صالح از هدايت قومش نااميد شد و به آنان گفت : من از خدايان شما درخواستى دارم . اگر پاسخم را گفتند و خواسته‌ام را برآوردند از ميان شما مىروم و يا اينكه شما از من چيزى بخواهيد تا از خداوند طلب كنم . قوم ثمود سخن صالح را پذيرفتند و روز موعود همراه بت‌هاى خويش در بيرون شهر گرد آمدند . آنان پس از خوشگذرانى از صالح خواستند تا نخست او خواسته‌اش را از بت‌ها طلب كند . صالح يك به يك بت‌ها را به اسم صدا زد ولى پاسخى نشيند و آنگاه روى به مردم كرد و فرمود : ديديد كه خدايان شما پاسخى ندارند اينك شما از من درخواستى كنيد . قوم ثمود كه در حيرت فرورفته بودند از صالح خواستند كه تا آنان را با بت‌هايشان تنها گذارد تا فرصتى ديگر يابند . آن فرصت سرآمد اما از دست بت‌ها كارى برنيامد . اندك‌اندك روز به سر مىآمد كه هفتاد نفر از قوم ثمود همراه صالح بر فراز كوهى رفتند و از صالح خواستند تا از درون كوه ، شترى سرخ‌موى و پاكيزه بيرون آورد كه در آستانهء وضع حمل باشد . صالح گفت : چيزى سخت را از من خواستيد ولى اين خواسته بر خداوند بسيار آسان است . صالح دعا كرد و ديرى نگذشت كه صداى سهمگينى به پا خاست و كوه تكه‌تكه شد و شترى ماده از آن سر برآورد و كم‌كم همهء اندامش بيرون آمد . بت‌پرستان در حيرت فرو رفتند و دوباره به صالح گفتند : اگر خدايش قدرت دارد بچه اين شتر را نيز هم‌اينك به دنيا آورد ؟ ديرى نپاييد كه بچهء شتر نيز به دنيا آمد و در كنار مادرش روى زمين خزيد . شصت و چهار نفر از بت