تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨

و مال تو را باز پس دهد » . ابى گفت : اى محمد ، آيا تو مدعى نيستى كه به جهاد برخاسته‌اى و براى برپا داشتن حق مردمان را گردن مىزنى ؟ فرمود : « چرا » . گفت : به خداوند سوگند تو به ثقيف بيش از من نزديك و سزاوارى ؛ در سرايى كه در آن نشينند ، در زمين‌هايى كه آباد كنند و در زنانى كه به همسرى گيرند تو با آنان شريكى . فرمود : « بلكه تو خود بيش از من به ثقيف نزديكى . تو برادر خونى آنانى و تا زمانى كه كوه صالف « 1 » بر جاى است - و البته تا زمين و آسمان برجاست اين كوه نيز برجاى است - با ايشان به نام خدا پيمان دارى » . آنگاه به مروان فرمود : در بر اين دو اسير بنشين . گويا وى اين كار را نكرد . پيامبر صلى الله عليه و آله او را اجازه فرمود و وى دربارهء زن و فرزند و اموال مروان با ثقيف گفت و گو كرد و آنها را به دو بخشيدند . مروان نيز آن دو مرد را آزاد كرد . بعدها ضحاك بر سر مسأله‌اى كه ميان او و ابىّ بن‌مالك پيش آمد او را سرزنش كرد و از منتى كه پيشتر بر او داشت و از اين كه او را از رنج رهانيده است سخن به ميان آورد و گفت :

اتَنْسى بَلائي يا ابيّ بن مالك * غداة الرسول مُعْرَضٌ عَنْكَ اشوس يقودك مروان بن قيس بحبله * ذليلًا كما قيد الذلول المخيّس فعادت عليك من ثقيف عصابة * متى يأتهم مستقبس الشر يقبسوا « 2 »
گفته مىشود : نهيك بود كه به ميان بنى ثقيف رفت و با آنان گفت و گو كرد و همو است كه اين ابيات را در مورد برادر خود ابىّ بن‌مالك و همراهانش گفته است :
وكانوا هم المولى فنادوا بحلمهم * عليك وكادت بك النفس تيأس
هامش
( 1 ) . صالف نام كوهى است ميان مكه و مدينه كه در روزگار جاهليت به نام آن سوگند ياد مىكردند . بنگريد به : مراصد الإطلاع ، ج 2 ، ص 830 .
( 2 ) . اى ابىبن مالك ، آيا گرفتاريى را كه براى تو داشتم از ياد بردى ؟ آن روز كه پيامبر ( ص ) از تو روى برتافته بود و به خشم در تو مىنگريست و مروان بن قيس تو را با ريسمانى مىكشيد ، خوار و زبون چنان كه بنده‌اى بىمقدار و در زنجير را بكشند . پس گروهى از ثقيف نزد تو باز آمدند ، همان گروه كه هرگاه كسى شعله شرّ بر افروزد در پى او روند .