تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
منزلتى همانند من نداشتند . اما زينب ، خداوند او را به ديندارىاش حفظ كرده بود و دربارهء من جز خوبى نگفت ، ولى خواهرش حمنه براى خوشايند خواهرش اين شايعه را بر ضد من مىگستراند و بدين سبب نيز تيره‌بخت شد . هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خطبه خود را ايراد كرد و آن سخنان را فرمود ، اسَيد بن حُضَير ، از طايفهء بنى عبدالأشهل ، در پاسخ آن حضرت گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، اگر آنان [ كه فرمودى ] از اوس باشند ، خود آنان را عهده‌دار مىشوند و اگر از خزرج باشند در اين باره هرگونه كه مىخواهى ما را فرمان ده . به خداوند سوگند آنان سزاوار آن هستند كه گردن زده شوند . سعدبن عباده - كه پيشتر مردى درستكار بود - پاسخ داد و گفت : به دين خدا سوگند كه دروغ مىگويى . تو اين سخن را تنها از آن روى گفتى كه مىدانى آن گروه از خزرج هستند . دروغ مىگويى ، اگر آنان از طايفهء تو بودند هرگز چنين نمىگفتى . اسيد ابن حضير در پاسخ او گفت : به دين خدا سوگند ، تو خود دروغ مىگويى . تو منافقى و از منافقان دفاع مىكنى . عايشه گويد : مردم همين گونه بگو مگو كردند تا جايى كه نزديك بود ميان اين دو طايفه اوس و خزرج جنگى درگيرد . رسول خدا صلى الله عليه و آله از منبر فرود آمد و در همان زمان على [ عليه السلام ] وارد شد . پيامبر صلى الله عليه و آله علىبن ابىطالب و اسامة بن زيد را خواست و با آنان رايزنى كرد . اسامة بن زيد خوب گفت و خوب ستود ، او گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، خانواده ، خانوادهء تو است و ما از آنان جز خوبى نمىدانيم و اين كه گفته‌اند دروغ و بىپايه است . اما على [ عليه السلام ] گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، زن فراوان است و مىتوانى زنى ديگر جايگزين او كنى . از آن كنيز بپرس تا راستش را با تو در ميان نهد . رسول خدا صلى الله عليه و آله بُرَيره را خواست تا از او بپرسد . على [ عليه السلام ] به او گفت : راستش را به رسول خدا صلى الله عليه و آله بگوى . اما او همچنان مىگفت : به خدا سوگند جز خوبى از او سراغ ندارم و هيچ عيبى براى او نمىدانم جز اين كه گاه خمير مىكردم و از او مىخواستم از آن مراقبت كند ، اما او مىخوابيد و گوسفند مىآمد و خمير را مىخورد . عايشه گويد : سپس در حالى كه پدر و مادرم در برم بودند و زنى از انصار نيز آنجا