تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
اطراف مدينه مىرفتيم . زنان شب به شب براى قضاى حاجت مىرفتند . شبى براى قضاى حاجت بيرون رفتم ، در حالى كه ام‌ّمِسْطَحْ ، دختر ابورُهْم بن عبدالمطّلب بن عبد مناف همراهم بود . مادر اين زن دختر صخر بن عامر بن كعب بن سعد بن تيم و خالهء ابوبكر بود . عايشه گويد : در همين حال كه با ام‌ّمِسْطَحْ مىرفتيم دامن جامه وى به پايش بند شد و لغزيد . گفت : خاك بر سر مِسْطَحْ ! گفتم : به دين خدا سوگند ، نسبت به مردى از مهاجران كه در بدر نيز حضور داشته است ، بد سخنى بر زبان راندى . گفت : اى دختر ابوبكر ، آيا آن خبر به تو نرسيده است ؟ گفتم : كدام خبر ؟ او مرا از همه آنچه تهمت پردازان گفته بودند آگاه ساخت . گفتم يعنى چنين خبرهايى بوده است ؟ گفت : آرى . چنين خبرها بوده است . عايشه گويد : به خداوند سوگند ، ديگر نتوانستم قضاى حاجت كنم و برگشتم . به خداوند سوگند از همان دم به بعد آن اندازه گريستم كه گمان بردم از گريه جگرم سوراخ خواهد شد . [ پس از بازگشت ] به مادرم گفتم : خداوند تو را بيامرزد ! مردم آن همه سخن مىگويند و تو هيچ چيز در اين باره به من نمىگويى ! گفت : دخترم ، اهميتى بدين مسأله مده ؛ چه ، به خداوند سوگند ، كمتر زنى است كه زيبا باشد و شوهرش او را دوست داشته و همشويانى نيز داشته باشد و آنگاه درباره‌اش ، اين همشويان و ديگر مردم سخن‌ها نگويند . عايشه گويد : در همان هنگام كه من هنوز از ماجرا بىخبر بودم رسول خدا صلى الله عليه و آله براى مردم در اين باره خطبه ايراد كرد و [ خداوند را سپاس و ستايش گفت و سپس ] فرمود : « اى مردم ، چه خبر است كه برخى مرا دربارهء خانواده‌ام آزار مىدهند و در مورد آنان به ناروا سخن مىگويند ؟ به خداوند سوگند ، جز خوبى سراغ ندارم . اين تهمت را [ درآن سوى ] به مردى متوجه مىسازند كه - به خداوند سوگند - از او جز خوبى نمىدانم و جز همراه من به خانه‌اى از خانه‌هايم در نيامده است . » عايشه گويد : سرچشمه اين فتنه عبداللَّه بن ابىّبن سَلُول همراه با تنى از مردان خزرج و مِسْطَحْ و نيز حَمنه دختر جحش بود . حمنه نيز از آن روى شركت داشت كه خواهرش زينب از همسران رسول خدا صلى الله عليه و آله بود و هيچ كدام از زنان پيامبر صلى الله عليه و آله نزد او