تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
الزيت را كه سه سنگ بود و در برابر خانهء ابن امّ كلاب كه امروزه به نام خانهء بنى اسد نامور است ، قرار داشت ديده بودم . بعدها خاك روى اين سنگ‌ها را گرفت و آن‌ها را دفن كرد . 671 - محمد بن يحيى برايم نقل كرد و گفت : ابوضمرهء ليثى ، از عبدالرحمان بن حارث بن عبيد ، از هلال بن طلحهء فهرى برايم نقل خبر كرد كه حبيب بن مسلمه فهرى براى او نوشته است كه « كعب از من خواسته است براى او به مردى از خاندانش كه دانشمند زمين شناس باشد ، نامه بنويسم » . چون كعب به مدينه آمد آن نامه نيز به من [ : هلال ] رسيد . او گفت : آيا تو دانشمند زمين‌شناسى ؟ گفتم : آرى . گفت : چون فردا شود بامداد نزد من آى . [ هلال ] گويد . چون فردا شد ظهرگاهان نزد او رفتم . گفت : آيا جاى احجار زيت را مىدانى ؟ گفتم : آرى - و آن سنگ‌ها در زوراء بود و روغن فروشان مشك‌هاى خود را روى آن مىگذاشتند - رفتم و چون بدان جا رسيدم گفتم : اينها همان « سنگ‌هاى روغن » است . كعب گفت : نه ، به خداوند سوگند ، اين سنگ‌ها در كتاب خدا بدين وصف نيست . پيشاپيشِ من روانه شو و راه را نشانم ده كه تو بيش از من به راه آشنايى . روانه شديم و چون به محلّهء بنى عبدالأشهل رسيديم گفت : اى هلال ، من در كتاب خدا يافته‌ام كه آن سنگ‌ها در اينجاست . از مردمان [ مقصود وى پيران بوده است ] - و در آن روزگار هنوز فراوان بودند - در اين باره بپرس . من دربارهء سنگ‌هاى روغن از مردم پرسيدم . [ كعب ] گفت : در مدينه در جايى كه اين سنگ‌هاست فتنه‌اى و كشتارى خواهد بود .

بيابان مدينه

672 - محمد بن يحيى براى ما حديث كرد و گفت : ابوضَمْرهء ليثى ، از عبدالرحمان‌بن عبيد ، از هلال بن طلحهء فهرى نقل كرد كه گفت : كعب الأحبار به من گفت : اى هلال ، [ براى بيرون رفتن از شهر ] آماده شو . [ هلال ] گويد : با همديگر از شهر بيرون رفتيم و چون در وادى عقيق به دل سيلگاه پايين‌تر از درخت - و آن درخت هنوز پا برجاست - رسيديم گفت : اى هلال ، من اوصاف