تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠

ابن ياسر رحمه الله را نديد از همين روى نزد وى كه در سرايش بود رفت و وى را ديد كه در حال ساختن خانه است و گِل و خشت جا به جا مىكند . عمر نيز با دستان خود براى او گل و خشت حمل مىكرد . 603 - ابن ابىيحيى مىگفت : عمار براى جهاد روانهء شام شد . او در حمص فرود آمد و از آنجا براى عمر بن خطاب نامه نوشت كه آهنگ حج دارد . او همچنين از عمر خواست پيش از بازگشت وى خانه‌اش را در مدينه برايش بسازد . عمر خود دست به كار ساختن خانهء او شد و آن را ساخت . او گاه به دست خود ظرف‌هاى گل به دست كارگران مىداد . چون عمار برگشت بناى خانه او به پايان رسيده بود . عمار خانه را بزرگ و وسيع يافت و گفت : من تنها سايه‌بانى مىخواستم تا در سايهء آن بزيم و در گوشه‌اى از آن مركب خود را ببندم و سپس به همان پايگاهِ جهاد خويش بازگردم . ابن ابىيحيى گفت : عمار رحمه الله در دوران پيامبر صلى الله عليه و آله سرايى ديگر داشت كه جزو مسجد شد . خانهء او در جاى ستون چهار گوش يمانى غربى بود و سراى ابوسيدة بن ابىرُهم در جوار آن قرار داشت . اما اين هر دو خانه جزو مسجد شدند . 604 - ابوبكر بن خلاد براى ما نقل كرد و گفت : عبداللَّه بن ابىداوود ما را حديث كرد و گفت : فطر بن خليفه ، از پدرش براى ما نقل كرد كه گفته است : از عمرو بن حريث شنيدم كه مىگويد : همراه با پدرم بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شدم . آن حضرت سرايى در مدينه به من واگذار كرد و سپس فرمود : « بر اين بيفزايم ؟ بيفزايم ؟ » . آنگاه با او بيرون رفتيم و به كودكانى برخورد كرديم كه گرد آمده و چيزى مىفروختند . پيامبر صلى الله عليه و آله رو به عبداللَّه بن جعفر كرد و فرمود : « خداوندا ! معامله او را مبارك گردان ! » « 1 » [ اشاره به اين كه او از آنها

هامش
( 1 ) . سند حديث مقبول است ؛ فطر بن خليفه - چنان كه حافظ در تقريب مىگويد - صدوق و در عين حال‌متّهم به تشيع است . طبرانى در كبير ( ج 3 ، ص 3136 ) حديثى به همين مضمون از حكيم بن حزام نقل كرده كه گفته است : اموالى از بحرين آورند . پيامبر صلى الله عليه و آله عباس را خواست ، مشتى از اموال به او داد و پرسيد : بر اين بيفزايم ؟ گفت : آرى . او را مشتى ديگر داد و فرمود : باز هم بيفزايم ؟ گفت : آرى . فرمود : براى كسان پس از خود هم چيزى بگذار . سپس مرا خواست و مشتى از آنچه آورده بودند به من داد . گفتم : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، اين مال براى من مايهء خير است يا شر ؟ فرمود : شرّ است . من آنچه را داده بود پس دادم و گفتم : سوگند به آن كه جانم در دست اوست ، پس از رد عطيهء تو ديگر از هيچ كس عطايى نمىگيرم . محمد مىگويد : حكيم گفت : من گفتم : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، دعا كن خداوند مرا بركت دهد . فرمود : « خداوندا ! در آنچه به دست او رسد بركت قرار ده » . هيثمى در مجمع ( 3 / 97 ) گويد : اين سند مشتمل بر اسماعيل بن مسلم است و دربارهء او سخن فراوان است . برخى نيز گفته‌اند : او صدوق است .
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 240 | ابن شبة النميري / صابرى