440 - حبان بن بشر براى ما نقل كرد و گفت : يحيى بن آدم براى ما حديث كرد و گفت : يونس ، از محمد بن اسحاق ، از عبداللَّه بن ابىبكر حديث آورد كه گفته است : بلال ابن حارث مزنى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و از آن حضرت خواست زمين را به او اقطاع كند . پيامبر صلى الله عليه و آله قطعه زمين بزرگ و پهناور در اختيار او گذاشت . هنگامى كه عمر به زمامدارى رسيد او را گفت : اى بلال ، تو از رسول خدا صلى الله عليه و آله قطعه زمين بزرگ و پهناور به اقطاع خواستهاى و او آن را به تو واگذار كرده است . رسول خدا صلى الله عليه و آله كسى نبود كه از او چيزى بخواهند و عطا نكند . اما تو توان اداره كردن آنچه در اختيارت هست ندارى . گفت : آرى چنين است . عمر گفت : خود بنگر و ببين هر مقدار كه توانش را دارى براى خويش نگه دار و هر مقدار كه نمىتوانى به ما برگردان تا ميان مسلمانان قسمت كنيم . بلال گفت : به خداوند سوگند چنين نمىكنم ! اين چيزى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به من داده است . عمر گفت : به خدا سوگند كه چنين خواهى كرد . پس آن مقدار را كه توان آباد كردنش نداشت از او ستاند و ميان مسلمانان قسمت كرد . « 1 » 441 - يحيى بن آدم گفت : ابن مبارك ، از معمر ، از ابن طاووس ، از مردى از مردان مدينه نقل كرد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله زمينى را به اقطاع ( به بلال ) « 2 » داد . چون عمر عهدهدار حكومت شد آن مقدار را كه آن مرد توان آباد كردنش داشت در دست او باقى گذاشت و بقيه را به خاندانش اقطاع كرد . « 3 » 442 - يحيى گويد : قيس بن ربيع ، از هشام بن عروه ، از پدرش نقل كرد كه گفته است : عمر عقيق را به اقطاع واگذار كرد و چون به انتهاى اين زمين رسيد گفت : تا كنون چنين زمينى واگذار نكردهام . خَوات بن جبير انصارى به عمر گفت : اين زمين را به من واگذار كن و عمر نيز آن را به دو واگذاشت .
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 152
مساهمون: ابن شبة النميري
ص١٥٢
هامش
( 1 ) . سند ضعيف است ؛ مشتمل است به محمد بن اسحاق كه تدليس مىكند . او اين روايت را به شيوهء ؟ ؟ ؟ نقل كرده است .
( 2 ) . در متن ابن شبّه افتادگى وجود داشته و محققان متن عربى آن را به استناد اسْد الغابه ( ج 1 ، ص 205 ) ومعجم ما استعجم ( ص 698 ) تدارك كردهاند .
( 3 ) . سند منقطع است . حديث در اسْد الغابه ( ج 1 ، ص 250 ) نيز آمده است .