نگريست و خنديد و با او سخنى گفت . من گفتم : از چه روى خنديدى ؟ گفت : تو را به بشارتى كه خدا و پيامبر دادهاند مژده باد . گفتم : آن چيست ؟ گفت : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ما را بدين وادى روانه ساخت . ما به او گفتيم : زاد و توشه نداريم و راه نمىدانيم . اما او فرمود : مردى خوش سيما از بهشتيان خواهيد ديد كه شما را خوراك و نوشاك دهد و راه بنماياند . اينك ، كسى جز تو نيافتهايم كه اين نشانهها كه پيامبر فرموده است در او باشد .
عمرو گويد : پس بر مركب نشستم و به آنان راه نمودم . سپس نزد غلامان خود بازگشتم و شتران را به ايشان سپردم و خود تنها نزد پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله روانه شدم . بيعت كردم ، اسلام آوردم و براى خود و خاندان خويش از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله امان ستاندم بر اين بايد كه اگر گواهى دهيم خدايى جز اللّه نيست و محمد پيامبر خداست و نماز بگزاريم و زكات بدهيم و سهم خدا و پيامبر را ادا كنيم بر جان و مالمان ايمن باشيم . [ او در اين پيمان مقرر فرمود : ] اگر اين كار را به انجام رسانيد جان و مالتان در امان است و در اينباره خدا و پيامبر عهده دارند و هيچكس به جان و مال شما تعرّضى نكند .
من آن اندازه كه خواستم در جوار پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله ماندم و با او در چند غزوه حضور يافتم تا زمانىكه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله وفات يافت . « 1 »
[ مؤلف ] گويد : عمرو بن حمق خزاعى از شيعيان على بن ابى طالب عليه السّلام بود و چون حكومت به معاويه رسيد از موصل به شهرزور رفت . از آنجا معاويه به وى چنين نامه نوشت .
بارى ، خداوند آتش را فرونشانده ، فتنه را خاموش كرده و فرجام را از آن پرهيزگاران ساخته است . تو نيز در ميان هم مسلكانت نه از ديگران بلند همتترى و نه در پليدكارى فزونتر : اما آنان همه به طاعت من بر خويش گشايش آوردهاند و به تن دادن به فرمان من شتافتهاند ، و تو آنسان كه خود دانى دير كردهاى . پس به آنچه ديگر مردمان بدان درآمدهاند درآى . تا گناهان پيشين تو و آنچه همهء نيكىهايت را از ميان مىبرد زدوده شود . اگر از نافرمانى دست بدارى ، پروا كنى ، خويش نگهدارى و نيكى ورزى ، شايد من از آنان كه پيش از من بودند فروتر نباشم .
در امنيت و در پيمان خدا و پيامبر خدا و در حالى كه از رشك دلها و كينهء سينهها در امانى به حضور من آى . گواهى را خداوند بس .
اما عمرو بن حمق به نزد معاويه نرفت و معاويه نيز كس فرستاد تا او را كشت و سرش نزد
هامش
( 1 ) . مجلسى در بحار الانوار ( ج 8 ، ص 726 ) اين حديث را از كتاب حاضر نقل كرده است - ح .