چيز مىخواهند نور تو را خاموش كنند و در برابر تو كوتاهى ورزند تا جايى كه اكنون تو را در اين سراى رسواى درويشان جاى دادهاند !
امام عليه السّلام فرمود : اى ابو سعيد اينجا را مىگويى ؟
سپس به دست خويش اشاره كرد و فرمود : بنگر .
من نگريستم و ناگاه باغهاى خوش و بوستانهايى خرّم ديدم كه در آنها نكورويانى خوشبوى و پسركانى به سان مرواريد نهان و نيز پرندگان و آهوان و چشمههاى جوشان بود .
چشمهايم به آنها خيره شد و از سرگشتگى فروماند .
پس فرمود : هرجا بايستم ، اين برايمان فراهم است و اكنون نيز ما در سراى درويشان نيستيم . « 1 »
* از همو ، از احمد بن محمد بن عبد اللّه ، از على بن محمد ، از اسحاق جلاب نقل شده كه گفته است : براى ابو الحسن امام هادى عليه السّلام گوسفندان بسيارى خريدم . او مرا خواند و از اصطبل سراى خود به جاى وسيع ديگرى برد كه آن را نمىشناختم . من به قسمتكردن آن گوسفندان ميان كسانىكه به من فرموده بود پرداختم . او براى ابو جعفر « 2 » و براى مادرش كسانى ديگر كه خود فرموده بود گوسفند فرستاد .
سپس از او اجازه خواستم تا براى ديدار پدر و مادر خود به بغداد روم . آن روز روز ترويه بود و او در پاسخ من نوشت : فردا هم نزد ما مىمانى و آنگاه روانه مىشوى .
راوى گويد : من عرفه را نيز نزد او ماندم و شب عيد در ايوانى از سراى او خوابيدم . چون هنگام سحر فرارسيد نزد من آمد و فرمود : اى اسحاق ، برخيز .
راوى گويد : برخاستم و چشمان خود گشودم و ديدم در دروازههاى بغداد هستم . پس به
هامش
( 1 ) . حديث را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 426 و 427 ؛ الكافى ، ج 1 ، ص 498 ؛ شرح اصول الكافى ، ج 7 ، ص 298 و 299 ؛ روضة الواعظين ، ص 246 ؛ الارشاد ، ج 2 ، ص 311 ؛ عيون المعجزات ، ص 126 ؛ الثاقب فى المناقب ، ص 542 ؛ الخرائج و الجرائح ، ج 2 ، ص 680 ؛ مناقب آل ابى طالب ، ج 3 ، ص 514 ؛ مدينة المعاجز ، ج 7 ، ص 422 ؛ بحار الانوار ، ج 50 ، ص 133 و 203 ؛ الانوار البهيه ، ص 290 ؛ اعلام الورى ، ج 2 ، ص 126 ؛ كشف الغمه ، ج 3 ، ص 176 - م .
( 2 ) . دربارهء ابو جعفر دو احتمال مطرح شده است : يكى اينكه او فرزند بزرگتر امام به نام محمد بود كه اميد مىرفت امام بعد از ايشان باشد ، اما او در دوران زندگانى پدر درگذشت ؛ و ديگرى اينكه مقصود محمد بن على بن ابراهيم بن موسى بن جعفر است . بنگريد به : شرح اصول الكافى ، ج 7 ، ص 300 ؛ بحار الانوار ، ج 50 ، ص 132 - م .