بزرگتر است گذر كرده است ؟
گفت : او كيست ؟
فرمود : من ، و اگر دوست داشته باشى تو را از آنچه خوردهاى و از آنچه در سراى خويش اندوختهاى آگاه مىسازم . « 1 »
* محمد بن حسان رازى برايم نقل كرده و گفته است : على بن خالد - كه زيدى بود - برايم نقل كرده و گفته است : در عسكر « 2 » بودم كه به من خبر رسيد مردى زندانى است و او را در بند كشيده از ناحيهء شام آوردهاند و گويند پيشگويى داند .
على بن خالد گويد : پس بر در زندان رفتم و با دربانان نرمشى كردم تا خود را به آن زندانى رساندم . او را ديدم كه مردى فهميده است .
گفت : در كنار قبر حسين بن على عليه السّلام بودم و در زمانىكه به عبادت خويش مشغول بودم به ناگاه مردى آمد و گفت : برخيز و با ما همراه شو .
من برخاستم و با او همراه شدم . پس در حالى كه با او بودم ناگهان خود را با او در مسجد كوفه ديدم . گفت : آيا اين مسجد را مىشناسى ؟
گفتم : آرى ، اين مسجد كوفه است .
مرد گفت : پس نماز خواند و من نيز با او نماز خواندم .
آنگاه در حالى كه با او بودم ناگهان خود را در مسجد مدينه يافتم . او آنجا نماز خواند و من هم نماز خواندم . سپس بر پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله درود فرستاد و برايش دعا كرد .
در همين حال كه با او بودم يكباره خود را در مكه يافتم و همچنان با او بودم . تا مناسك خويش را به پايان برد و من هم مناسك خود را انجام دادم .
پس در همين حال كه با او بودم ديگر بار خود را در همانجا كه به عبادت مشغول بودم يعنى در شام ديدم و آن مرد هم رفت .
چون سال بعد فرارسيد و ايام حج شد ديگر بار خود را با او ديدم و با من همان كرد كه
هامش
( 1 ) . حديث را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 420 ؛ دلائل الامامه ، ص 210 ؛ فرج المهموم ، ص 111 ؛ مدينة المعاجز ، ج 4 ، ص 342 ؛ ينابيع المعاجز ، ص 11 ؛ بحار الانوار ، ج 46 ، ص 26 و 42 ، ج 54 ، ص 329 و 338 ، ج 55 ، ص 227 .
( 2 ) . مقصود سامرا است - م .