آن مرد نشست و خداى او را رسوا كرد و حقيقت او را عيان ساخت .
سپس مردى ديگر برخاست و گفت : اى امير مؤمنان ، من به دوستى تو خداى را مىپرستم و تو را در نهان دوست دارم ، همانگونه كه آشكارا دوستىات را اظهار مىكنم .
امام على عليه السّلام به او فرمود : راست مىگويى . طينت تو از همان طينت است . پيمان تو به ولايت ما ستانده شده و روح تو از ارواح مؤمنان است . پس جامهاى براى فقر مهيا ساز ؛ چه ، به آنكه جانم در دست او است سوگند ، از پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدهام كه فرمود : فقر به دوستداران ما شتابانتر از سيل است كه از فراز درّه به پايين آن بشتابد . « 1 »
* از همو ، از حسين بن سعيد ، از حسين بن علوان كلبى ، از سعد بن طريف ، از اصبغ بن نباته نقل شده كه گفته است : با امير مؤمنان عليه السّلام بودم كه مردى به حضور آمد ، سلام كرد و سپس گفت : اى امير مؤمنان ، به خداوند سوگند تو را براى خدا دوست دارم ، در نهان دوستدار توام ، آن سان كه آشكارا دوستىات را اظهار مىكنم و در نهان به دوستى تو خداى را مىپرستم ، آنسان كه آشكارا در برابر خداوند به دوستى تو پايبندم .
امام على عليه السّلام چوبى در دست داشت . نگاه خويش به زمين افكنده لختى با آن چوب زمين را خراشيد ، سپس سر خويش را بلند كرد و بدان مرد فرمود : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله با من هزار حديث در ميان نهاده كه هرحديثى را هزار باب است . ارواح مؤمنان در هوا با يكديگر برخورد مىكنند ، همديگر را مىبويند و آشنايى مىجويند . پس آنچه آشناى همديگر باشد باهم همسوى مىشود و آنچه ناآشناى هم باشد از همديگر جدايى مىجويد .
به حق خداوند سوگند ، تو دروغ مىگويى . من نه چهرهء تو را در چهرهها مىشناسم و نه نام تو را در نامها .
سپس مردى ديگر وارد شد و گفت : اى امير مؤمنان ، من تو را در نهان دوست دارم ، آنسان كه آشكارا دوستى تو را اظهار مىكنم .
راوى گويد : امام عليه السّلام ديگر بار لختى به زمين نگريست و با چوب زمين را خراشيد و آنگاه سر خويش بلند كرد و فرمود : راست مىگويى . طينت تو از طينتى مخزون است كه خداوند پيمان آن را از صلب آدم عليه السّلام گرفته و نه كسى از آن برون افتاده و نه كسى بدان درآمده است .
هامش
( 1 ) . حديث را بنگريد در : بصائر الدرجات ، ص 410 ؛ مدينة المعاجز ، ج 2 ، ص 195 ؛ بحار الانوار ، ج 26 ، ص 131 ؛ نهج السعاده ، ج 7 ، ص 467 - م .