باقر عليه السّلام فرمود : پس از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله همهء مردم از دين برگشتند مگر سه تن : سلمان ، ابوذر و مقداد .
راوى گويد : پرسيدم : پس عمار ؟ فرمود : او را ترديد و تمايلى بود . اما پس از چندى از آن برگشت .
امام عليه السّلام سپس افزود : اگر مىخواهى كسى را بشناسى كه هيچ ترديد نكرد و هيچ وسوسهاى در اينباره به دلش راه نگشود ، او مقداد است .
سلمان هم در دلش در اينباره كه امير مؤمنان عليه السّلام از آن اسم اعظم آگاهى داشته باشد كه اگر بر زبان آورد زمين آن مردمان [ - مخالفان ] را در خود فرومىبرد ، اندكى ترديد راه يافته بود . او بر همين ترديد بود كه لكهاى در زير گلويش رخ نمود و وى را به حالتى چون مبتلايان به پيسى افكند . در همين وضعيت امير مؤمنان عليه السّلام بر او گذر كرد و فرمود : اى ابو عبد اللّه ، اين از همان است . بيعت كن . او نيز بيعت كرد .
ابوذر را نيز امير مؤمنان عليه السّلام به سكوت فرمان داده بود . اما او در راه خدا از سرزنش هيچ سرزنشگرى بيم نداشت و از اينروى جز اين برنمىتابيد كه سخن بگويد . تا آنكه يك بار عثمان بر او گذر كرد و دربارهاش فرمان داد .
بعدها مردم يكبهيك بازگشتند . ابو ساسان انصارى ، ابو عمره و فلان كس و فلان كس ديگر تا اينكه هفت تن را نام برد - نخستين كسانى بودند كه بازگشتند . تنها همين هفت تن بودند كه حق امير مؤمنان عليه السّلام را مىشناختند . « 1 »
* احمد بن محمد و محمد بن حسن ، از سعد بن عبد اللّه ، از محمد بن احمد بن يحيى ، از يكى از هم مسلكانمان ، از ابو القاسم ايادى ، از هشام بن سالم نقل كردهاند كه گفته است : امام صادق عليه السّلام فرمود : حكايت مقداد بن اسود در اين امت حكايت الف در قرآن است كه هيچچيز بدان نمىپيوندد . « 2 »
* جعفر بن حسين ، از محمد بن حسن ، از محمد بن حسن صفار ، از احمد بن ابى عبد اللّه برقى ، از پدرش ، از محمد بن عمرو ، از كرام [ و ] از اسماعيل بن جابر ، از مفضل بن عمر از امام
هامش
( 1 ) . كشى در رجال ( ص 8 ) اين حديث را از على بن حكم نقل كرده است - ح .
( 2 ) . حديث را بنگريد در : بحار الانوار ، ج 22 ، ص 439 به نقل از : اختصاص ؛ معجم رجال الحديث ، ج 19 ، ص 346 - م .