يكى از آنها فرومىافتد ، چه كند ؟ اگر در اينباره برايت پاسخى نداشت به او بگو : جعفر بن محمد به تو مىگويد : چه چيز تو را بر آن داشت كه گواهى مردى را نپذيرى كه بيش از تو به احكام خدا و به سنت پيامبر خدا آگاه است ؟
ابو كهمش گويد : چون به كوفه درآمدم پيش از آنكه به سراى خود روم نزد ابن ابى ليلى رفتم و به او گفتم : دربارهء سه مسأله از تو مىپرسم . در اينباره مرا به قياس فتوا مده و مگو هممسلكان ما چنين گويند . گفت : بگوى . گفتم : چه مىگويى دربارهء مردى كه در دو ركعت آغازين نماز واجب خود شك كرده است ؟ ابن ابى ليلى سر فروانداخت و پس از چندى سر خود بالا آورد و گفت : هممسلكان ما گفتهاند . گفتم : ولى شرط من با تو اين بود كه نگويى هممسلكان ما چنين و چنان گفتهاند . گفت : در اينباره پاسخى ديگر ندارم . پس گفتم : در اين باره چه مىگويى كه مردى به تن يا جامهاش پيشاب رسيده است . چگونه آن را بشويد ؟ باز هم سر فروافكند و پس از چندى سر خويش بالا آورد و گفت : هممسلكان ما چنين گويند .
گفتم : ولى شرط من با تو جز اين بود . گفت : در اينباره چيزى ديگر ندارم . پس گفتم : و مردى رمى جمرات كرده و در اين هنگام يك ريگ از دستش فروافتاده است ، چه كند ؟ او سر خود تكان داد و آنگاه سر بلند كرد و گفت : هممسلكان ما گفتهاند . . .
گفتم : خدايت به سامان دارد ! ولى شرط من با تو جز اين بود . گفت : جز اين پاسخى ندارم .
آنگاه من گفتم : جعفر بن محمد عليه السّلام به تو مىگويد : چه چيز تو را بر آن داشت كه گواهى مردى را نپذيرى كه هم بيش از تو به احكام خدا آگاه است و هم بيش از تو به سنت پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله آگاهى دارد ؟ پرسيد : او كيست ؟ گفتم : محمد بن مسلم واسطى قصير .
راوى گويد : پس ابن ابى ليلى گفت : سبحان اللّه ! يعنى جعفر بن محمد به تو گفته است ؟
گفتم : خداى را سوگند ، جعفر بن محمد عليه السّلام اين سخن به من گفته است .
راوى گويد : پس ابن ابى ليلى در پى محمد بن مسلم فرستاد و او را فراخواند و وى نيز نزد او شهادت داد و او شهادتش را پذيرفت . « 1 »
* احمد بن محمد بن يحيى ، از سعد بن عبد اللّه ، از يعقوب بن يزيد ، از ابن ابى عمير ، از هشام بن سالم روايت كرده كه گفته است : محمد بن مسلم چهار سال در مدينه اقامت گزيد و در
هامش
( 1 ) . حديث را بنگريد در : اختيار معرفة الرجال ، ج 1 ، ص 388 ؛ بحار الانوار ، ج 47 ، ص 403 ؛ معجم رجال الحديث ، ج 18 ، ص 264 - م .