تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
مردم هم پى كار خويش روان شدند . « 1 »

داستان سقيفهء بنى ساعده

* ابو محمد ، از عمرو بن ابى مقدام ، از پدرش ، از جدش نقل كرده كه گفته است : روزى سخت‌تر از آن دو روز بر على نگذشت : نخست ، روزى بود كه در آن پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله بدرود حيات گفت . دوم ، روزى بود كه - به خداوند سوگند - من در سقيفهء بنى ساعده در سمت راست ابو بكر نشسته بودم و مردم با او بيعت مىكردند كه به ناگاه عمر به وى گفت : اى مرد ، تا على عليه السّلام با تو بيعت نكرده است هيچ نكرده‌اى ! در پى او بفرست تا نزد تو آيد و با تو بيعت كند . راوى گويد : پس ابو بكر قنفذ را روانه ساخت . قنفذ به على عليه السّلام گفت : خليفهء پيامبر را پاسخ ده . على عليه السّلام فرمود : چه زود بر پيامبر خدا دروغ بستيد ! پيامبر خدا هيچ‌كس جز مرا جانشين نساخته است . قنفذ بازگشت و ابو بكر را از سخن على عليه السّلام آگاهاند . ابو بكر گفت : نزد او روانه شود و بگو : ابو بكر تو را مىخواند و مىگويد : به حضور آى تا بيعت كنى ؛ كه تو نيز مردى از مسلمانانى . على عليه السّلام فرمود : پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله مرا فرموده است پس از او از سراى خود بيرون نروم تا كتاب خدا را گرد آورم ؛ چرا كه آن كتاب هنوز بر بن شاخه‌هاى خرما و استخوان‌هاى شانهء شتر است . قنفذ نزد ابو بكر بازآمد و ابو بكر را از سخن على بياگاهاند . پس عمر گفت : برخيز به نزد آن مرد رويم . آن‌گاه ابو بكر ، عمر ، عثمان ، خالد بن وليد ، مغيرة بن شعبه ، ابو عبيدة بن جراح و سالم وابستهء ابو حذيفه برخاستند و من نيز با آنان روانه شدم . فاطمه عليها السّلام بر اين گمان بود كه كسى بدون اجازه به سرايش درنمىآيد . از اين روى در را بسته و بر آن قفل نهاده بود . چون بر در سراى رسيدند ، عمر به پاى خويش بر در كوبيد و آن در را كه از شاخه‌هاى خرما بود ، شكست . پس بر على عليه السّلام درآمدند و او را كشان‌كشان بيرون آوردند . آن‌گاه فاطمه عليها السّلام بيرون آمد و گفت : اى ابو بكر ، اى عمر ، آيا مىخواهيد مرا بيوه كنيد ؟ به
هامش
( 1 ) . مجلسى در بحار الانوار ( ج 29 ، ص 189 - 193 ) اين روايت را به نقل از اختصاص آورده است - م .
الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 241 | الشيخ المفيد / صابرى