چون صبح شد بر شترم نشستم و آهنگ مكه كردم . در همان آغاز كه به مكه درآمدم ابو سفيان را - و او پيرى گمراه بود - ديدم . بر او سلام كردم و دربارهء آن محله از او پرسيدم .
گفت : به خدا سوگند مردم خرم و آسودهاند و تنها اين است كه يتيم ابو طالب دين ما را بر ما تباه كرده است . پرسيدم : نام او چيست ؟ گفت : محمد ؛ احمد . پرسيدم : او كجاست ؟ گفت : با خديجه دخت خويلد ازدواج كرده و اينك در سراى او است .
پس مهار شترم گرفتم و خود را به در سراى خديجه رساندم . شتر را زانو بستم و در را كوبيدم .
در پاسخ من گفت : كيستى ؟
گفتم : منم ؛ محمد را مىخواهم .
گفت : پى كار خود برو ؛ محمد را وانمىگذاريد كه دمى در سايهء سقفى بياسايد . او را راندهايد و گريزاندهايد و خانهنشين ساختهايد . پى كار خود برو .
گفتم : خدايت رحمت كناد ! من مردىام كه از يمن آمدهام . شايد خداوند به او بر من منتى نهاده باشد . مرا از ديدار او محروم مدار .
او مردى مهربان بود و شنيدم كه به خديجه مىگفت : اى خديجه ، در را بگشاى .
خديجه در را گشود . به درون رفتم و ديدم نور از چهرهاش مىدرخشد ، نورى وراى نور .
سپس به پشت سر او رفتم ، مهر نبوت را بر شانهء راستش ديدم و بر آن بوسه زدم . آنگاه در حضور او ايستادم و چنين خواندم :
سه شب پس از آرامش و در زمان خواب جنى به سراغم آمد و در آنچه گفت دروغگو نبود . او هرشب گفت : تو را پيامبرى از لؤى بن غالب آمده است .
پس دامن خويش بالا زدم و با شترى آماده بار سفر به سرزمينى بس دور بستم .
اى توانگر ، ما را بدانچه به تو مىرسد فرمان ده ، هرچند در آن چيزى باشد كه گيسوان سپيد كند .
گواهى مىدهم كه جز خداوند هيچ نيست و تو بر هركه نيست گمارده شدهاى .
تو اى زادهء پاكان پيراسته ، در ميان فرستادگان خدا مقربترين وسيله به درگاه اويى .
آن روز كه هيچكس را حق شفاعت نيست شفيع من به درگاه خداوند باش تا سواد بن
الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 236
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٣٦