تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
چون صبح شد بر شترم نشستم و آهنگ مكه كردم . در همان آغاز كه به مكه درآمدم ابو سفيان را - و او پيرى گمراه بود - ديدم . بر او سلام كردم و دربارهء آن محله از او پرسيدم . گفت : به خدا سوگند مردم خرم و آسوده‌اند و تنها اين است كه يتيم ابو طالب دين ما را بر ما تباه كرده است . پرسيدم : نام او چيست ؟ گفت : محمد ؛ احمد . پرسيدم : او كجاست ؟ گفت : با خديجه دخت خويلد ازدواج كرده و اينك در سراى او است . پس مهار شترم گرفتم و خود را به در سراى خديجه رساندم . شتر را زانو بستم و در را كوبيدم . در پاسخ من گفت : كيستى ؟ گفتم : منم ؛ محمد را مىخواهم . گفت : پى كار خود برو ؛ محمد را وانمىگذاريد كه دمى در سايهء سقفى بياسايد . او را رانده‌ايد و گريزانده‌ايد و خانه‌نشين ساخته‌ايد . پى كار خود برو . گفتم : خدايت رحمت كناد ! من مردىام كه از يمن آمده‌ام . شايد خداوند به او بر من منتى نهاده باشد . مرا از ديدار او محروم مدار . او مردى مهربان بود و شنيدم كه به خديجه مىگفت : اى خديجه ، در را بگشاى . خديجه در را گشود . به درون رفتم و ديدم نور از چهره‌اش مىدرخشد ، نورى وراى نور . سپس به پشت سر او رفتم ، مهر نبوت را بر شانهء راستش ديدم و بر آن بوسه زدم . آن‌گاه در حضور او ايستادم و چنين خواندم : سه شب پس از آرامش و در زمان خواب جنى به سراغم آمد و در آنچه گفت دروغگو نبود . او هرشب گفت : تو را پيامبرى از لؤى بن غالب آمده است . پس دامن خويش بالا زدم و با شترى آماده بار سفر به سرزمينى بس دور بستم . اى توانگر ، ما را بدانچه به تو مىرسد فرمان ده ، هرچند در آن چيزى باشد كه گيسوان سپيد كند . گواهى مىدهم كه جز خداوند هيچ نيست و تو بر هركه نيست گمارده شده‌اى . تو اى زادهء پاكان پيراسته ، در ميان فرستادگان خدا مقرب‌ترين وسيله به درگاه اويى . آن روز كه هيچ‌كس را حق شفاعت نيست شفيع من به درگاه خداوند باش تا سواد بن