تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣
سپس براى سومين گروه نامه نوشتم و فرستادگان خود را كه از بزرگان ياران من و مردان عبادت و پارسايى بودند پىدرپى نزد ايشان رهسپار كردم . اما آنان هم جز آنچه دو گروه همتايشان خواسته بودند نخواستند و جز بر جاى گام‌هاى آنان گام نهادند و به كشتن مسلمانانى كه با آنان مخالفت مىورزيدند روى نهادند و پيوسته خبرهاى اين كرده‌ها به من رسيد . پس به رويارويى آنان روانه شدم و به سوى آنان دجله را پشت سرنهادم . در اين ميان همچنان فرستادگان خيرخواه را نزدشان فرستادم و با اين تلاش نكوهش كسان را ، گاهى اين و گاهى آن - و در اين هنگام به مالك اشتر ، احنف بن قيس و يا سعيد بن قيس كندى اشاره كرد - به جان خريدم . اما چون همان راه را كه خود خواسته بودند برنتافتند ، من نيز بدان تن دادم و خداوند آنان را كه - اى مرد يهودى - افزون بر چهار هزار تن بودند كشت تا جايى كه حتى يك نفر از آنان از مرگ نرست تا به ديگران خبر رساند . من در ميان كشتگان گشتم و از آن ميان در حضور كسانىكه مىديدند ذو الثديه را بيرون كشيدم و ديديم كه پستان‌هايى چون پستان زنان داشت . على عليه السّلام آن‌گاه به ياران خويش رو كرد و فرمود : مگر چنين نيست ؟ گفتند : چرا ، اى امير مؤمنان . سپس افزود : اى مرد يهودى ، اينك هفت تا و هفت تا برايت شرح گفتم . اما يكى ديگر مانده است كه زمانش نزديك است ! راوى گويد : پس ياران على عليه السّلام گريستند و رهبر يهوديان نيز گريست و گفتند : اى امير مؤمنان ، ما را از آن ديگرى هم بياگاهان . فرمود : ديگرى آن است كه اين - و به ريش خود اشاره كرد - از اين - و به فرق سر خود اشاره كرد - رنگين شود . راوى گويد : پس صداى مردم در مسجد كوفه به گريه بلند شد تا جايى كه هيچ سرايى در كوفه نماند كه كسانش از نگرانى بيرون نريزند . آن رهبر يهوديان نيز همان دم به دست على عليه السّلام اسلام آورد . او در كوفه ماند تا زمانىكه امير مؤمنان عليه السّلام كشته شد . چون امير مؤمنان عليه السّلام را كشتند و ابن ملجم دستگير شد ، رهبر يهوديان بدان سوى آمد و
الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 233 | الشيخ المفيد / صابرى