در برابر فتنهها بس هشيار است و بر بدكاران سختتر از شعلههاى آتش . او مالك بن حارث اشتر مذحجى است . به او گوش سپاريد و از او فرمان بريد . او شمشيرى از شمشيرهاى خداست كه نه برمىگردد و نه كند مىشود . اگر به شما فرمان تاختى دهد بتازيد ، اگر فرمان اقامت گزيدن دهد اقامت گزينيد ، اگر فرمان دست كشيدن دهد دست بشوييد ؛ چرا كه او جز به فرمان من گام فرا پيش نمىنهد . چون او خيرخواه شماست و در برابر دشمنانتان سخت و پايدار است . من او را به شما ايثار كردهام . خداوند شما را به هدايت پاس بدارد و به يقين استوارى بخشد .
سپس به مالك فرمود : راه سماوه را در پيش مگير ؛ چرا كه بر تو از معاويه و دوستانش بيم دارم . راه مناطق بالاتر را در پيش گير تا به ايله برسى .
آنگاه تا رسيدن به مصر در موازات دريا پيش برو .
مالك نيز چنين كرد و چون به ايله رسيد و از آن بيرون رفت نافع وابستهء عثمان بن عفان با او همراه شد . وى او را خدمت گزارد و با او مهربانى كرد تا خوشايند او را به چنگ آورد . پس مالك از او پرسيد : از كدام خاندانى ؟ گفت : از مردمان مدينه .
گفت : از كدام طايفه ؟ گفت : وابستهء عمر بن خطاب . پرسيد : تو را آهنگ كجاست ؟ گفت :
مصر . پرسيد : آنجا تو را چه كار است ؟ گفت : در پى آنم كه از نان سير شوم ؛ چرا كه ما در مدينه سير نمىشويم . مالك بر او دل سوزاند و به او گفت : مرا همراه شو ، تو را به نان خواهم رساند . نافع با او همراه شد تا به درياى قلزم كه با مصر يك شب فاصله دارد رسيدند . مالك آنجا بر زنى از جهينه وارد شد . زن پرسيد : كداميك از خوراكهاى عراق بيشتر خوشايند شما است تا برايتان فراهم آورم ؟
مالك گفت : ماهى تازه . زن ماهى تازه فراهم ساخت و مالك خورد . او همه روز را كه روزى گرم بود روزه داشت و از همين روى بسيار آب خورد . اما سيراب نمىشد . او آن اندازه آب خورد كه شكمش باد كرد . نافع كه چنين ديد به مالك گفت : تنها عسل مىتواند زهر اين غذا را كه خوردهاى فرونشاند . مالك براى درمان سنگينى اين خوراك عسل خواست اما يافت نشد . ديگر بار نافع گفت : نزد من هست . برايت بياورم ؟ گفت : آرى . بياور . نافع به سراغ بار و بنهء خود رفت و شربتى از عسل را كه پيشتر به زهرآلوده بود ، نزد مالك آورد و مالك نيز آن را نوشيد و همان دم درگذشت .
الإختصاص ( اختصاص ) ( فارسى ) — صفحة 101
مساهمون: الشيخ المفيد
ص١٠١