يورش آورد ، بر روى سينهام نشست ، گلويم را فشرد و گفت : موسى بن جعفر را به ستم به زندان افكندهاى ؟ گفتم : همين دم او را رها مىكنم . پس از من پيمان ستاند كه او را آزاد كنم و خدا را نيز بر اين پيمان گواه ساخت . آنگاه در حالى كه نزديك بود جان از تنم برون رود از روى سينهام برخاست .
فضل گويد : من از حضور خليفه بيرون آمدم و نزد موسى بن جعفر كه در نمازگاهش بود رفتم . سلام امير المؤمنين را به او رساندم و او را از آنچه به من فرموده بود آگاهاندم . گفت : مرا نه به آن مال نيازى است نه به خلعت و نه به مركب ، اگر حقوق امت در آنها باشد .
گفتم : تو را به خداوند سوگند مباد كه آن را بازگردانى و او بر تو خشم آورد .
گفت : آنچه خواستى ، انجام مىدهم .
پس دست او گرفتم و او را از زندان بيرون آوردم و گفتم : اى پسر پيامبر خدا ، از اينكه با تو همدم شدهام و هم به واسطهء آنچه خداوند بر دست من جارى ساخته حقى از من بر تو واجب گشته است .
فرمود : شب چهارشنبه پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله را در خواب ديدم . به من فرمود : اى موسى ، زندانى و ستمديدهاى ؟ گفتم : اى پيامبر خدا ، آرى ، زندانى و ستمديده . او اين سخن را سه بار تكرار كرد ، سپس فرمود : شايد اين فتنهاى براى آنان و لذتى كوتاه مدّت باشد . « 1 » فردا روزه بگير و روزهء پنجشنبه و جمعه را هم بدان در پيوند و چون زمان روزه گشودنت رسد دوازده ركعت نماز بگزار و در هرركعت حمد و دوازده بار
« قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ »
بخوان و چون نماز را به پايان بردى بگو : اللّهمّ يا ساتر العيوب و سامع كلّ صوت . « 2 »
پرسش يونس بن عبد الرحمن از امام كاظم عليه السّلام
* روزى يونس بن عبد الرحمن از امام كاظم عليه السّلام پرسيد : آن هنگام كه نه آسمان افراشته بود و نه زمين گسترده ، پروردگارت كجا بود ؟
هامش
( 1 ) . اشاره به آيهء 111 سورهء انبياء - م .
( 2 ) . صدوق در عيون اخبار الرضا عليه السّلام اين حديث را با اندك تفاوتى در عبارتها روايت كرده و مجلسى نيز در بحار الانوار ( ج 11 ، ص 396 ) آن را نقل كرده است - ح .
روايت را همچنين بنگريد در : مدينة المعاجز ، ج 6 ، ص 318 و 319 ؛ بحار الانوار ، ج 48 ، ص 214 و 215 و ج 88 ، ص 343 و 344 - م .