با ثبوت ذهنى و بر وجه كليت ، قيام به ذات واجب دارند . مقصود از « بروجه كليت » همان اصطلاح خاص آن در مباحث علم است ؛ « 1 » يعنى اين علم به گونهاى است كه در اثر تغيير معلول ، دگرگون نمىشود . بنابراين ، علم واجب تعالى به اشيا يك علم عنايى است ؛ يعنى به گونهاى است كه حصول علمى شىء ، مستلزم تحقق عينى و خارجى آن مىباشد .
اشكال :
اوّلًا : اين نظريه نيز ، مانند نظريات پيشين ، مستلزم خالى بودن ذات واجب از يك نوع كمال است . ثانياً : محذور ثبوت علم حصولى در موجودى كه ذاتاً و فعلًا مجرد است در اين نظريه ، همانند نظريهء پيشين ، وجود دارد . ثالثاً : اين نظريه مستلزم آن است كه وجود ذهنى ، بدون يك وجود خارجى كه با آن سنجيده شود ، تحقق داشته باشد و در حقيقت آن وجود ذهنى ، وجود خارجى ديگرى براى ماهيت خواهد بود كه پيش از وجود خاص آن تحقق دارد ؛ و در عين حال وجودى جدا و منفصل از واجب تعالى است . اگر دقت شود ، معلوم مىشود كه اين نظريه ، به نظريهء دوم ، كه منسوب به افلاطون است ، باز مىگردد .
[ توضيح اين كه : وجود ذهنى ، يك وجود نسبى و مقيس است ، زيرا وجود ذهنى بودنِ صورت علمى تنها به اعتبار نسبتى است كه صورت علمى با مصداق خارجى خود دارد ؛ و گرنه صورت علمى فى حد نفسه يك وجود خارجى است . نسبت ، قائم به دو اگر نسبت تحقق نداشته باشد ، صورت علمى نيز نسبى نبوده و در نتيجه نمىتوان آن را وجود ذهنى به شمار آورد ، بلكه يك وجود عينى ديگر براى ماهيت خواهد بود . « 2 » ]
هامش
( 1 ) . ر . ك : فصل چهارم از مرحلهء يازدهم
( 2 ) . اين بيان خالى از اشكال نيست ، زيرا نسبى بودن وجود ذهنى مستلزم تحقق داشتن « مقيس اليه » نيست . صورت ذهنى ، چون ذاتاً از ماوراى خود حكايت دارد ، منسوب به آن مىباشد ، خواه محكى آن موجود باشد و خواه معدوم باشد . شاهد صدق اين مدعا وجود صورت ذهنى معدومات نزد ما انسانها است