زيرا او يك موجود ازلى است و هر معلولى حادث است . [ مقصود آن است كه علم ازلى واجب تعالى به معلول تعلق نمىگيرد ، « 1 » چون علمّ تابع معلوم است لذا علم به معلول پيش از حدوث آن ، امكانپذير نيست . ]
اشكال :
تعلق علم ازلى به معلول ، موجب نمىگردد معلول در ازل با وجود خاص خودش موجود باشد . افزون بر آن كه اين نظريه مبتنى بر آن است كه علم حضورى در علم شىء به خودش خلاصه مىشود و ديگر علوم همگى حصولى و تابع معلوم مىباشد . امّا اين سخن پذيرفتنى نيست . چه ، در بحثهاى پيشين « 2 » ثابت شد كه علت مجرد به معلول مجرد خود علم دارد « 3 » و [ در آغاز اين فصل ] برهان آورديم كه واجب تعالى به معلول خود دو گونه علم دارد : يكى علم حضورى پيش از ايجاد ، كه در مرتبهء ذات واجب است و ديگرى علم حضورىِ پس از ايجاد كه در مرتبهء معلول است .
[ 6 ]
نظريهء دوم :
اين نظريه كه منسوب به افلاطون است ، مىگويد : علم تفصيلىِ واجب تعالى همان عقول مجرد و مُثُل الهى است كه به نحو تفصيل ، كمالات انواع را در خود دارد .
اشكال :
اين علم ، از قبيل علم پس از ايجاد است و در مرتبهء وجودهاى امكانىِ عقول مجرد و مُثُل الهى قرار دارد . و اگر علم تفصيلى واجب تعالى به اشيا در اين علم خلاصه شود ، لازمهاش آن است كه ذات متعالى واجب در مرتبهء ذات ، از كمال علمى خالى باشد ، در حالى كه او وجود صرف است و فاقد هيچ كمال وجودى نيست .
[ 7 ]
نظريهء سوم :
علم واجب تعالى به صورت اتحاد با معلوم است . اين نظريه به « فُرفُوريوس » منسوب است .
هامش
( 1 ) . چنان كه حكيم سبزوارى در شرح منظومه ، ص 164 مىگويد : « و مراد القاتل انّه لا يعلمها فى الجملة ، اى فىالازل ؛ اذ ليست موجودة فى الازل »
( 2 ) . فصل يازدهم از مرحلهء يازدهم
( 3 ) . البته آن چه گذشت علم فعلى علت به معلول بود كه عين وجود معلول است ؛ لذا آن مطلب با نظريهء مورد بحثمنافاتى ندارد ، زيرا علم حضورى فعلى نيز همانند علم حصولى ، پيش از معلول تحقق نمىيابد