امكانىاند و جملگى قائم به واجب تعالى و وابسته به او مىباشند . « 1 » ] و چون ايجاد و تأثير منحصر به واجب تعالى است ، هيچ چيزى با او در قيوميت ، مشاركت ندارد .
صورت دوم :
اين كه يكى از مفاهيم منتزع از وجود باشد [ مانند شيئيّت ، وحدت ، فعليت ، خارجيت و غير آن . نسبت به اين مفاهيم بايد گفت : اگر چه اشياى ديگر نيز در اين گونه مفاهيم با واجب تعالى مشارك اند ، اما ] واجب تعالى واجد بالاترين مراتب اين مفاهيم است كه شدت آن نامتناهى بوده و هيچ آميزهاى از نقصان و نيستى در آن وجود ندارد و اشياى ديگر ، برخى از مراتب حقيقت مشكك را ، كه توأم با نقص و تركيب است ، واجد مىباشند . بنابراين ، در اين مفاهيم نيز [ از جهت مصداق ] چيزى با واجب تعالى شريك نيست .
[ حاصل آن كه : اگر چه اشياى ديگر نيز در اين قبيل مفاهيم با واجب تعالى شركت دارند ، امّا اين مشاركت تنها در اصل مفهوم است و از جهت مصداق بودن براى آن مفاهيم ، شريكى براى واجب تعالى نيست ؛ يعنى اشياى ديگر مصداقى همانند و برابر با واجب براى آن مفاهيم نيستند . پس مفهوم - اگر چه يك مفهوم است ، اما - امرى است مشكك ، نه متواطى ؛ چنان كه مصاديق نيز مشكك اند ، نه متباين و نه مساوى . ]
[ 4 ]
يك نكته :
[ چنان كه در آغاز فصل آورديم ، مقصود از نفى مشاركت چيزى با واجب در هر يك از اوصاف ، نفى مشاركت در اين اوصاف از جهت مصداق است . بنابراين ، ] حمل برخى از مفاهيم بر واجب بالذات و غير واجب - مانند وجود كه با يك معناى واحد بر
هامش
( 1 ) . ر . ك : تعليقهء مؤلف بر اسفار ، ج 6 ، ص 120 . شايان توجه است كه معناى رجوع همهء صفات فعل به صفتقيوميت - چنان كه در فصل دهم به آن تصريح مىشود - آن است كه قيوميت ، يك صفت فعلى است كه به تنهايى جامع همهء صفات فعل مىباشد