دو بدان متصف گردند ؛ مانند حسن و حسين كه در انسانيت اتحاد دارند و انسان و اسب كه در حيوانيت متحداند . از اين جا دانسته مىشود « مشاركت » ، وحدت در كثرت [ / يك چيز در چند چيز ] است . و كثرت تنها در جايى تحقق مىيابد كه چند واحد مغاير و متمايز از هم وجود داشته باشد ؛ به گونهاى كه هر يك از آنها داراى جهتى باشد كه سلب واحدهاى ديگر از آن را صحيح گرداند .
بنابراين ، هر يك از دو امر مشارك [ در يك مفهوم ، ] وجودش مركب از نفى و اثبات مىباشد [ ؛ نفى آن چه ديگرى دارد و او ندارد و اثبات آن چه او دارد و ديگرى ندارد . ]
و چون وجود واجب بالذات همان حقيقت صرف و بسيط وجود است ، كه [ چون بسيط است ] تركيب در آن راه ندارد و [ چون صرف است ] مجالى براى نفىِ [ هيچ كمالى ] در آن نيست ؛ لذا واجب تعالى شريكى در هيچ يك از معانى و اوصاف ندارد .
[ 2 ]
برهان دوم
مفهوم مشترك از دو صورت بيرون نيست :
صورت نخست :
اين كه يك مفهوم ماهوى باشد و يا مفهومى كه به ماهيات باز مىگردد [ ؛ يعنى صفات مختص به ماهيات ؛ مانند كليت ، نوعيت ، جنسيت و امكان . ] اما بايد دانست ماهيات - كه امورى باطل الذاتاند - راهى به حقيقت واجب بالذات ، كه حق صرف است ، ندارند . [ به ديگر سخن : ماهيات حدود وجوداتاند و لذا امورى عدمى ، يعنى پوچ و باطل بوده و هيچ شيئيتى ندارند . از اين رو ، چنين امورى در ذات واجب تعالى ، كه وجود صرف و حقيقت محض است و هيچ عدمى در آن نيست ، راهى ندارند . ]
بنابراين ، چيزى با واجب تعالى « مجانس » نيست ، چون او جنس ندارد ؛
چيزى با واجب تعالى « مماثل » نيست ، چون او نوع ندارد ؛