معلول است ، زيرا ماهيت [ نسبتش به وجود و عدم مساوى است ، ] مىتواند موجود باشد و مىتواند معدوم باشد [ و خودش نسبت به هيچ يك از وجود و عدم اقتضايى ندارد . به ديگر سخن : ماهيت ذاتاً ممكن است ؛ از اينرو نياز به عامل بيرونى به نام علت دارد ، تا وجود و يا عدم را براى آن رجحان داده و آن را به وجود و يا عدم متصف گرداند . پس ملاك نياز به علت و علتِ حاجت شىء به علت ، امكان شىء است . ]
ازطرفى ، ماهيت با امكانش - همانگونه كه در حال حدوث محفوظ است - هنگام بقا نيز محفوظ مىباشد . بنابراين ، همانگونه كه وجودِ علت در حال حدوث و پيدايشِ ماهيت لازم و ضرورى است ، وجودِ علت در حال بقا و ادامهء هستى ماهيت نيز واجب و اجتنابناپذير مىباشد . [ چرا كه ملاك و علّت نياز به علت ، يعنى امكان ، هم در حال حدوث هست و هم در حال بقا . ]
برهان دوم :
« 1 » همانگونه كه پيش از اين [ در فصل اول از همين مرحله ] گفتيم ، وجود معلول در مقايسه با علت خود يك وجود رابط [ و فى غيره ] است ؛ يعنى وجودى است كه وابسته به علت بوده ، هيچ نحوه استقلالى از آن ندارد . اگر معلول در بقا و ادامهء هستىاش از علت بىنياز گردد ، مستقل از علت و غيروابسته به آن خواهد بود .
اين خلف در فرض است .
[ 22 ]
برهان سوم :
« 2 » صدرالمتألهين در اسفار مىگويد : « اين مطلب - يعنى اينكه علّت نياز به علّت همان حدوث است - نيز مردود مىباشد ، زيرا اگر ما « حدوث » را تحليل كنيم از آن سه مفهوم بهدست مىآيد :
هامش
( 1 ) . اين برهان براساس امكان فقرى و مناسب با اصالت وجود است
( 2 ) . در اين برهان در حقيقت اين مطلب بيان مىشود كه علّت نياز شىء به علت ، حدوث شىء نيست ، بلكه امرديگرى است غير از حدوث و نكتهء نقل اين برهان در اينجا آن است كه نظريهء موردبحث ، يعنى استقلال معلول از علت در بقا ، ريشه در اين عقيده دارد كه علّت نيازمندى شىء به علت همان حدوث است ، نه امكان . لذا با ابطال آن عقيده ، اين نظريه نيز باطل مىگردد و بنيانش فرو مىريزد