في النفس ارتساما أوّليّا ، تعرف بنفسها و يعرف بها غيرها . و لذلك من حاول أن يعرّفها تعريفا حقيقيّا أتى بتعريفات دوريّة ، كتعريف الممكن بما ليس بممتنع ، و تعريف الواجب بما يلزم من فرض عدمه محال ، أو ما فرض عدمه محال ، و تعريف المحال بما يجب أن لا يكون ، إلى غير ذلك .
و الذي يقع البحث عنه في هذا الفنّ ، الباحث عن الموجود بما هو موجود ،
شرح
از اينرو كسانى كه تلاش كردهاند براى موارد سهگانه تعريف حقيقى بيان كنند [ در اين تلاش خود ناكام ماندهاند و ] تعريفاتى كه ذكر كردهاند [ متوقف بر يكديگر بوده و ] « دورى » مىباشد . مثلا در تعريف ممكن گفتهاند : « ممكن چيزى است كه [ وجود و عدمش ] ممتنع نيست » ؛ و در تعريف واجب گفتهاند : « واجب چيزى است كه اگر نباشد محال لازم مىآيد ، يا چيزى است كه فرض عدم و نبودش محال است » ؛ و سرانجام در تعريف محال گفتهاند : « محال چيزى است كه نبودش وجوب و ضرورت دارد » ؛ و تعريفات ديگرى كه ذكر كردهاند .
[ دورى بودن تعريفهاى فوق از آن جهت است كه در تعريف ممكن ، مفهوم ممتنع اخذ شده ، پس شناسائى ممكن متوقف بر شناسائى ممتنع مىباشد ؛ و از طرف ديگر در تعريف ممتنع وجوب اخذ شده ، پس شناسائى آن متوقف بر شناسائى واجب مىباشد ، درحالىكه در تعريف واجب نيز ممتنع اخذ شده است . ]
[ همانطور كه در آغاز اين مرحله اشاره شد ] مقصود اصلى در فلسفهء اولى ، كه موضوع و محور مباحثش موجود مطلق است ، همان وجوب و امكان است . [ و بحث از امتناع يك بحث طفيلى است . ] وجوب و امكان دو وصف هستند كه موجود را از جهت چگونگى نسبت وجود به آن ، به دو قسم منقسم مىكنند [ : موجود واجب و موجود ممكن ؛ ] و اين انقسام يك انقسام اولى براى موجود است . [ بر خلاف تقسيم موجود ممكن مثلا به جوهر و عرض كه يك تقسيم ثانوى براى موجود است ، زيرا كه موجود اوّلا به واجب و ممكن تقسيم مىشود ؛ و آنگاه