تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
الشيء مسبوق الوجود بعدم و ملحوق الوجود به - و بالجملة إحاطة العدم به من قبل و من بعد - اختصاص وجوده بظرف من ظروف الواقع و قصوره عن الانبساط على سائر الظروف من الأعيان ؛ لا أنّ للشيء وجودا واقعا في ظرف من ظروف الواقع ، و للعدم تقرّر واقع منبسط على سائر الظروف ربما ورد على الوجود فدفعه عن مستقرّه و استقرّ هو فيه ، فإنّ فيه إعطاء الأصالة للعدم و اجتماع النقيضين .
شرح
محفوظ است و همان ذات مىتواند دوباره متصف به وجود شود . اما حقيقت آن است كه ] در حال عدم ، ذاتى تحقق ندارد كه متصف به عدم باشد و آن‌گاه وصف عدم را از دست بدهد و به وجود متصف گردد . و همان‌طور كه پيش از اين گفتيم ، تمامى اين‌ها اعتبارات عقلى است ، به اين صورت كه وهم عدم را به امور وجودى ( ملكه ) اضافه مىكند و به واسطهء تكثّر اين وجودها ( ملكات ) ، عدم هم متكثّر و متعدّد مىگردد . [ حاصل آن‌كه هرگز نمىتوان امتياز و تكثّر وجودها را به واسطهء امتياز عدم‌ها دانست ، بلكه به عكس اگر امتيازى به اعدام نسبت داده مىشود ، در سايهء امتياز وجودها و به عرض آن مىباشد . ] و حقيقت مسبوق بودن و ملحوق بودن وجود يك شىء به عدم ، و خلاصه احاطهء عدم بر وجود يك شىء آن است كه وجود آن شىء اختصاص به زمان خاصى دارد ، و آن سعه و گستره را ندارد كه ديگر زمان‌ها را نيز فرابگيرد . [ مثلا اگر گفته مىشود پديدهء « الف » در سال 1400 به وجود آمد و يك سال وجود داشت و سپس معدوم گشت ، معنايش آن است كه وجود « الف » يك وجودى است كه گستره‌اش يك سال است و شامل زمان پيش از آن و زمان پس از آن نمىشود ] نه آن‌كه « الف » يك وجودى دارد كه در فلان ظرف زمانى قرار گرفته و يك عدمى هم دارد كه ديگر زمان‌ها را فراگرفته و آن‌گاه آن عدم مىآيد و وجود را از جاى خود كنار زده و خود بر جايش مىنشيند . زيرا اين به معناى اصالت دادن به عدم است و [ اين‌كه معدوم نيز يك نحوه ثبوت و وجودى دارد ، درحالىكه محال است عدم وجود و ثبوت داشته باشد زيرا معنايش ] اجتماع نقيضين است .