به خدا سوگند ، هرگاه مىخوانديمش ، پاسخمان مىداد ، و هرگاه درخواست مىكرديم ، اجابتمان مىكرد . سوگند به خدا ، با همهء نزديكى او به ما و نزديكى ما به او ، به خاطر هيبتش با او سخن نمىگفتيم و به خاطر جايگاه عظيمش در جان ما ، نزد او آغاز به سخن گفتن نمىكرديم . لبخند كه مىزد ، دندانهايش چون رشتهء گوهر ، آشكار مىشد . اهل دين را بزرگ مىداشت ، به افتادگانْ رحم مىكرد و در روزگار سخت ، يتيمِ خويشاوند و نيازمند بدبخت را غذا مىداد . برهنه را مىپوشانْد ، و گرفتاران را يارى مىداد . از دنيا و زرق و برق آن ، بيم داشت و به شب و تاريكى آن ، انس مىورزيد .
گويى هماكنون او را مىبينم در هنگامى كه شب ، دامن گسترده و ستارگانش غروب مىكنند ، و او در محرابش ، دست بهريش خود ، چون شخصمار گزيده ، بهخود مىپيچد و چون غمگينان مىگِريَد و مىگويد : « اى دنيا ! غير از من را بفريب .
آيا به من روى مىآورى و براى من خودآرايى مىكنى ؟ ! هيهات ، هيهات ! زمان ، زمانِ فريب خوردن از تو نيست . تو را سه بار طلاق دادم كه مرا بازگشتى به سوى تو نباشد .
عمر تو كوتاه ، و عيش تو كوچك ، و ارزشت كم است . آه از كمتوشگى و دورى سفر و وحشت راه ! » .
معاويه به وى گفت : چيزى از سخن او برايم بگو .
ضرار گفت : هميشه مىگفت : « شگفتترينْ چيز در انسان ، دل اوست . . . » .
معاويه گفت : هر چه از سخنان او مىدانى ، به من بگو .
گفت : هيهات ، اگر بتوانم همهء آنچه از او شنيدم ، به ياد بياورم ! « 1 »
687 . الكامل فى التاريخ - در يادكردِ كشته شدن حُجر بن عَدى و يارانش - : [ معاويه ] به عبد الرحمان بن حسّان گفت : اى برادر ربيعه ! دربارهء على چه مىگويى ؟
گفت : رها كن و از من مپرس كه به نفع توست .
گفت : رها نمىكنم .
هامش
( 1 ) . مروج الذهب : ج 2 ص 433 .