مناطقى كه حكومت علوى را پذيرفته بودند ، دامن زد و در زمين ، فساد بسيارى به بار آورد و آبادانىها و نسلها را به نابودى كشاند .
او به سال 41 هجرى ، با نيرنگ خاص و جوسازى و غوغاسالارى ، صلح را بر امام حسن عليه السلام تحميل كرد و بدينسان ، با غلبه بر تمامى مخالفان ، پايههاى حكومتش را محكم ساخت و پس از آن ، آزاررسانى به شيعيان على عليه السلام و طرفداران آن بزرگوار را دامن زد و گسترد ، تا بدانجا كه براى همگنان و همراهان خودش نيز غير قابل تحمّل بود . داستان رويارويى مغيره با او و گزارش مغيره از موضع بس خصمانهء وى عليه دين اسلامى حنيف ، ضمن آن كه نشانگر اوج پليدى اوست ، نشاندهندهء عمق كينهتوزىاش نيز بود . او در سبّ على عليه السلام بسيار افراط مىكرد و چون از او خواستند كه دست نگه دارد ، گفت :
نه ، به خدا سوگند ، [ از آن ، دست نمىكشم ] تا كودكان بر آن پرورش يابند و بزرگْسالان بر آن پير شوند و هيچ گويندهاى برايش فضيلتى نگويد . « 1 »
گزارشهايى كه ابن ابى الحديد به نقل از كتاب الأحداث مدائنى و ديگر منابع كهن دربارهء فضيلت ستيزى معاويه و فضيلتسازىاش براى خود و وضع و جعل حديث مىدهد ، ما را آگاه مىسازد حقيقتْ اين است كه اينها در راستاى تفكّر قيصرى و كسرايى و ديگرگونسازى آموزههاى دين بوده است . امامت او بر نماز در مدينه و نگفتن « بسم اللَّه الرحمن الرحيم » و احتجاجات مهاجران و انصار با او ، مىتواند دليلى گويا بر اين همه به حساب آيد .
معاويه به هر صورت كه بود ، جامهء خلافت را به تن كرد ؛ خلافت بر اساس دينى كه او هيچگونه باور استوار قلبى بدان نداشت و جانشينى بر جاى كسى كه قصد داشت با او و تعاليم او بجنگد .
وى از تحريف دين ، باكى نداشت و از دگرگونسازى معارف حق ، تن نمىزد . او براى قبضه كردن كارها و استحكام بخشيدن به آنها و سلطهجويى و حكمرانىاش ،
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغة : ج 4 ص 57 .