سپس روى گردانْد و بازگشت . « 1 »
ب - پايان كار زبير
357 . الجمل - به نقل از مروان بن حَكم - : زبير به قصد مدينه فرار كرد تا به بيابان سِباع رسيد .
احنف ، صدايش را بلند كرد و گفت : با زبير ، چه كنم ؟ او دو گروه از مسلمانان را به جان هم انداخت تا اين كه برخى ، برخى ديگر را كشتند و اينك مىخواهد به خانوادهاش بپيوندد .
ابن جرموز ، اين سخن را شنيد و به دنبال زبير افتاد و مردى از قبيلهء مُجاشع نيز در پى او رفت تا اين كه اين دو تن به او رسيدند . زبير ، چون آن دو را ديد ، آنان را [ از كشتن خويش ] برحذر داشت .
آن دو گفتند : اى حوارى پيامبر خدا ! تو در امان مايى و كسى به تو دست نمىيابد .
ابن جرموز ، او را همراهى مىكرد . در همين حال كه او را همراهى مىكرد و عقب مىكشيد و زبير از او جدا مىشد ، گفت : اى ابو عبد اللَّه ! زرهت را درآور و آن را روى اسبت بگذار كه برايت سنگينى مىكند و خستهات مىسازد . زبير ، آن را از تن ، بيرون آورد و عمرو بن جرموز برمىگشت و [ به عمد ] عقب مىماند . زبير او را صدا مىزد كه خود را به وى برساند .
عمرو ، اسبش را مىتازانْد سپس ، خود را به او نزديك مىكرد ، تا آنكه زبير از او آسودهخاطر شد و عقب ماندن عمرو بر او غريب نمىنمود . ناگاه عمرو ، حمله كرد و از پشت ، چنان نيزهاى ميان شانههاى زبير زد كه پيكان آن از سينهء او بيرون آمد و از اسب ، فرو افتاد . عمرو ، سر زبير را بريد و نزد احنف آورد و او نيز آن را نزد امير مؤمنان فرستاد .
[ على عليه السلام ] چون سر بريدهء زبير و شمشير او را ديد ، فرمود : « آن شمشير را به من بدهيد » .
هامش
( 1 ) . مروج الذهب : ج 2 ص 371 .