و تو گفتى : به خدا سوگند ، او را دوست دارم .
آن گاه به تو فرمود : " به راستى كه تو به زودى با او پيكار مىكنى ، درحالى كه نسبت به او ستمگرى " ؟ » .
زبير گفت : استغفر اللَّه ! به خدا سوگند ، اگر آن را به ياد مىآوردم ، قيام نمىكردم .
[ على عليه السلام ] به وى فرمود : « اى زبير ! بازگرد » .
زبير گفت : چگونه بازگردم ؟ اينك كه كمربند [ جنگْ ] بسته شده است ؟ بهخدا سوگند ، اين ، لكّهء ننگى است كه پاك نمىشود !
فرمود : « اى زبير ! با ننگ برگرد ، پيش از آن كه ننگ و آتش با هم جمع شوند » .
زبير [ از نزد على عليه السلام ] بازگشت و مىگفت :
ننگ را بر آتش برافروخته برگزيدم
تا وقتى كه آفريدهاى از خاك براى آتش به پا خيزد .
على مطلبى را گوشزد كرد كه بدان جاهل نبودم
به جان تو سوگند كه اين ، ننگى در دنيا و در دين است .
گفتم : ملامت ابوالحسن ، تو را بس است
و برخى از آنچه كه گفتى ، مرا كفايت مىكند .
فرزند زبير ( عبد اللَّه ) گفت : كجا مىروى ؟ ما را تنها مىگذارى ؟
گفت : فرزندم ! ابو الحسن ، مطلبى را به يادم آورد كه آن را از ياد بُرده بودم .
فرزند زبير گفت : نه به خدا ! تو از شمشيرهاى فرزندان عبد المطّلب فرار كردى ؛ شمشيرهايى كه تيز و بلندند و تنها جوانمردان دلير ، توان تحمّل آنها را دارند .
زبير گفت : نه . به خدا سوگند ، چيزى را به ياد آوردم كه روزگار از يادم بُرده بود و من ، ننگ را بر آتش برگزيدم . اى بىپدر ! مرا به ترس ، سرزنش مىكنى ؟
آن گاه نيزه بركشيد و بر سمت راست سپاه على عليه السلام حمله كرد . على عليه السلام فرمود : « راه را برايش باز كنيد . او را تحريك كردهاند » .
سپس بازگشت و به جانب چپ حمله كرد و سپس بازگشت و بر وسط سپاه حمله بُرد و آن گاه ، نزد فرزندش بازگشت و گفت : آيا ترسو چنين كارى مىكند ؟
گزيده دانش نامه امير المؤمنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 367
مساهمون: محمد الريشهري
ص٣٦٧