باشد و سابقهء عدم زمانى نداشته باشد ، آن موجود قطعاً واجب بالذات است و لذا نياز به علت ندارد و هرگز نمىتوان آن را فعلِ يك فاعل ، و اثر يك مؤثر به شمار آورد . پس يك موجود تنها در صورتى مىتواند فعلِ يك فاعل به شمار آيد كه قديم زمانى نباشد ، بلكه حادث زمانى بوده و سابقهء عدم زمانى داشته باشد .
در اينجا دو پاسخ به اين سخن داده شده است :
1 - اين مدعا مبنى بر آن است كه ملاك نيازمندى شىء به علت ، حدوث زمانى آن است . اين مبنا پيش از اين ابطال شد . ملاك نيازمندى شىء به علت ، حدوث زمانى آن نيست ، بلكه امكان ذاتى آن است . پديدهء ممكن ، خواه قديم باشد و خواه حادث ، نيازمند علت است و بلكه اين نيازمندى در ممكن قديم بيش از ممكن حادث مىباشد بنابراين ، بايد گفت : صحت فعل منوط به امكان ذاتى آن است ، نه سابقهء عدم زمانى داشتن آن .
2 - زمان ناقض مدعاى متكلمان است ؛ توضيح اينكه صاحبان اين نظريهء ، زمان را مخلوق خداوند مىدانند و بهناچار بايد آنرا حادث زمانى بدانند ، در حالىكه زمان را نمىتوان حادث دانست ، زيرا حادث بودن زمان بدين معناست كه زمانى بوده است كه زمان وجود نداشته و آنگاه به وجود آمد و اين نفى زمان همراه با اثبات آن است و در واقع تناقض است . پس زمان خودش حادث نيست ، بلكه قديم است و در عين حال مخلوق و فعل خداوند است .
قدرت پيش از فعل تحقق دارد
وثالثاً : بطلانُ قولِ من قال : إنّ القدرة إنّما تحدثُ مع الفعلِ ، و لا قدرةَ على فعلٍ قبلَه .
و فيه : أنّهم يرونَ أنّ القدرةَ هي كونُ الشيءِ بحيثُ يصحُ منه الفعلُ وَ التركُ ، فلو تركَ الفعلَ زماناً ثم فَعَلَ ، صدقَ عليه قبلَ الفعلِ أنّه يصحُ منه الفعلُ و التركُ ، و هي القدرةُ .