در حركت ، اتصال هست ، وحدت نيز هست . وحدت حركتى ، وحدتى اتصالى است و اين وحدت عين وحدت شخصى است . به ديگر سخن : اگر يك قطعه حركت را در نظر بگيريم ، چه دست بر مبدأ آن بگذاريم و چه بر مقصد آن ، در هر دو حال دست بر روى يك موجود نهادهايم .
بنابرحركت جوهرى ، جوهر ونهاد شىء يك واحد حركت است ، يك وجود سيال و ممتد است ، كه همان اتصال و پيوستگىاش عين وحدت و يگانگى آن مىباشد .
نياز حركت به موضوع به خاطر وجود لغيره بودن حركت
ممكن است گفته شود : نياز حركت به موضوع از آن روست كه حركت يك معناى وصفى و نعتى دارد ؛ يعنى يك وجود لغيره دارد . ازاينرو نيازمند متحركى است كه بر آن عارض شود تا به آن وصف بدهد . به ديگر سخن حركت اساساً يك مفهوم اضافى و تعلقى است . حركت ، هميشه حركتِ يك شىء است ، لذا متحركى را مىطلبد كه وصف براى آن واقع شود .
در پاسخ بايد گفت : اين بيان در مورد حركتهاى عرضى تام است ، اما در مورد حركت جوهرى ، لزوم وجود يك موضوع مغاير با خود حركت را اثبات نمىكند .
زيرا در حركت جوهرى ، حركت وجود لنفسه دارد و خودش به خودش وصف مىدهد ، نه به امرى مغاير با خودش . حركت ازاين جهت نظير « علم » است ، كه گاهى وجودش للغير است و در اين صورت نيازمند موضوعى مغاير با خودش است كه بدان وصف دهد و گاهى وجودش لنفسه است - مانند علم حضورى انسان به خودش - كه در اين صورت خودش به خودش وصف مىدهد و علم و عالم امر واحد خواهد بود .
در حركت جوهرى نيز ، حركت يك وجود لنفسه و قائم به خود دارد ، لذا خودش به خودش وصف مىدهد و حركت همان متحرك مىباشد .