متصف به حركت قطعى مىشود .
تصوير پندارى حركت
وأمّا الصورةُ التي يأخذُها الخيالُ من الحركةِ ، بأخْذِ الحدِّ بعدَ الحدِّ من الحركةِ وجمعِها فيه صورةً متصلةً مجتمعةً منقسمةً إلى الأجزاءِ ، فهي ذهنيّةٌ لا وجودَ لها في الخارج ، لعدمِ جوازِ اجتماعِ الأجزاءِ في الحركةِ ، و إلّاكانَ ثباتاً لاتغيُّراً .
ترجمه
اما تصويرى كه خيال از حركت مىگيرد ، به اين شكل كه مقاطع مختلف حركت را گرفته و بعد همهء آنها را به شكل متصل و همراه با هم و قابل انقسام در خود جمع مىكند ، يك امر ذهنى است و وجود خارجى ندارد ، به دليل آنكه اجتماع اجزاى حركت ممكن نيست ؛ در اين صورت ثبات خواهد بود ، نه تغيير .
شرح و تفسير
براى روشن شدن مقصود از « تصوير پندارى حركت » به همان مثال گذشته باز مىگرديم . اگر در آن مثال فرض كنيم خطى كه توسط قلم ميان نقطهء « الف » و « ب » رسم مىشود ، پس از رسم شدن باقى مىماند - نه آنكه محو و ناپديد گردد - در اين صورت آن خط رسم شده ، مثالى است از تصوير پندارى حركت .
قوهء خيال حدود گوناگون حركت را در كنار يكديگر قرار مىدهد و يك صورت متصل و پيوسته را ، كه اجزايش با يكديگر جمعاند ، از آن بهوجود مىآورد ؛ مانند قطرهء بارانى كه در حال سقوط از بالا به پايين ، به صورت يك خط براى ما نمايان مىشود و يا آتش گردان كه ما آنرا به هنگام چرخش ، به صورت يك دايره مىبينيم .
تفاوت اين تصوير از حركت ، با حركت توسطى روشن است . زيرا حركت