شرح و تفسير
مطلبى كه در اين قسمت بيان شده است ، از همان فرع پيشين به دست مىآيد و نتيجهء آن محسوب مىشود ، يعنى وقتى گفتيم جنس همان نوع است كه به شرط عدم تحصل ذهنى اعتبار شده و حيثيت ابهامش لحاظ شده است ، مىتوان نتيجه گرفت كه جنس بر نوع حمل مىشود و اين حمل نيز حمل اولى خواهد بود ، زيرا مفهوم جنس همان مفهوم نوع است ، كه در حال ابهام لحاظ شده است . همچنين وقتى فصل همان نوع باشد كه به شرط تحصل ذهنى اعتبار شده و حيثيت تعين و تحصل آن لحاظ شده است ، حمل فصل بر نوع حمل اولى خواهد بود . البته اين بهخاطر آن است كه نوع خودش نسبت به تحصل و عدم تحصل ، لا به شرط است .
اما در مورد رابطهء جنس با فصل و رابطهء فصل با جنس مطلب به نحو ديگرى است ؛ جنس و فصل ، اگر چه بر يكديگر حمل مىشوند - بر خلاف ماده و صورت - اما حمل ميان آنها شايع صناعى است ، نه حمل ذاتى اولى . اين به خاطر آن است كه جنس ، به شرط لا از تحصل ذهنى است و فصل ، به شرط شىء از تحصل ذهنى مىباشد و مفهوم به شرط لا ، در مفهوم بودن ، با مفهوم به شرط شىء مغايرت دارد ؛ لذا اتحاد ميان آن دو در مفهوم نيست ، بلكه اتحاد در وجود است و اين اتحاد همان حمل شايع است . « 1 »
از اينجا دانسته مىشود كه جنس يك نوع ، محمول ذاتى فصل آن نوع نيست ،
هامش
( 1 ) . مؤلف قدس سره در تعليقهء خود بر اسفار ( ج 2 ، ذيل صفحهء 16 ) با بيان ديگرى اين مطلب را ثابت كردهاند كه حاصل آن چنين است : اگر فصل در حدّ جنس مأخوذ باشد ، فصل كه مُقسّم جنس است ، مقوّم آن خواهد بود و اين خلف فرض است و اگر جنس در حدّ فصل داخل باشد ، لازم مىآيد آن جنس بى نهايت بار تكرار شود و هر بار يك فصل به آن ضميمه شده باشد و اين تسلسل است و باطل ؛ مثلًا اگر حيوان در حدّ ناطق مأخوذ باشد ، حيوان جنس ناطق خواهد بود ، لذا نيازمند فصلى است كه به آن تحصل دهد و چون در حدّ همان فصل نيز مأخوذ مىباشد ، نيازمند فصل ديگرى خواهد بود كه به آن تحصل دهد و به همين ترتيب . بنابراين ، هر يك ازجنس و فصل بيرون از حدّ ديگرى است و حمل ميان آن دو شايع مىباشد