لحظه به لحظه بر فرد عارض مىشود . سخن در مورد ديگر عوارض مشخصه نيز بر همين منوال است . از اين روست كه در متن آمده است : « و هى تشخص النوع بلحوقها به فى عرضٍ عريض ، بين مبدأ تكوّنه الى منتهاه » .
حاصل آنكه : هر كدام از افراد يك ماهيت نوعى ، محفوف و پيچيده به عوارضى است كه اختصاص به همان فرد دارد و فرد ديگرى را نمىتوان يافت كه واجد مجموع آن عوارض بوده باشد و همين مجموعه از عوارض است كه صدق آن فرد بر كثيرين را ممتنع ساخته و موجب تشخص آن مىگردد .
نظريهء درست در مسئله
حقيقت آن است كه تشخص هميشه و همه جا به وجود است ؛ يعنى وجود اوّلًا و بالذات تشخص دارد و آنگاه ماهيت به واسطهء آن تشخص مىيابد و اين وساطت نيز ، وساطت در عروض است نه ثبوت . يعنى همانگونه كه موجود بودن ماهيت به واسطهء وجود است و موجوديت مجازاً به ماهيت نسبت داده مىشود ، متشخص بودن ماهيت و امتناع صدقش بر كثيرين نيز به واسطهء وجود است و مجازاً به ماهيت نسبت داده مىشود .
ماهيت همانگونه كه بماهى هى ، امرى اعتبارى بوده و بهرهاى از تحقق و واقعيت ندارد ؛ همچنين بما هى هى ، يك امر كلى مىباشد و اگر هزاران امر كلى به يكديگر ضميمه شوند ، نمىتوانند امرى جزيى و متشخص را تشكيل بدهند ، مگر آنكه چيزى به آنها ضميمه شود كه ذاتاً متشخص است . همانگونه كه اگر هزاران نقطه در كنار هم قرار بگيرند ، هرگز از آنها خط ساخته نمىشود و اگر هزاران « لحظه » به هم ضميمه شوند ، هرگز زمان را به وجود نخواهند آورد و همانگونه كه از لا شىء هرگز شىء ساخته نمىشود .
اين وجود ماهيت است كه ذاتاً و حقيقتاً موجود و متشخص مىباشد و اساساً