وجود و تشخص - مانند وجود و فعليت ، وجود و خارجيت ، وجود و منشأ اثر بودن - مساوق يكديگرند ؛ يعنى در ذهن دو مفهوم مغاير را تشكيل مىدهند ، اما در خارج عين هم مىباشند . همين است معناى اين سخن كه : « ان الكلية و الجزئية لازمان لوجود الماهيات . فالكلية لوجودها الذهنى و الجزئية لوجودها الخارجى » « 1 » .
از اينجا دانسته مىشود كه آنچه به نام عوارض مشخصه خوانده مىشود ، عامل و سبب تشخص نيست ، بلكه نهايتاً از نشانهها و علائم تشخص مىباشد ؛ يعنى ماهيتى كه به واسطهء وجود خارجى تشخص يافت ، طبعاً ملازم و همراه با يك عوارض ويژه خواهد بود و در واقع عروض اين عوارض رتبتاً متأخر از وجود شخص ، و تشخص يافتن ماهيت مىباشد . ( دقت شود ) .
بيان استاد مطهرى
در قديم بحثى بوده است كه اصولًا مشخص چيست ؟ مثلًا انسان از جهت انسان ، كلى است ، ولى زيد شخص است و بر كثير صدق نمىكند . زيد هم كه انسان است ، پس چرا زيد قابل صدق بر كثيرين نيست ؟ مىگويند : زيرا زيد انسان است به علاوهء يك سلسله مشخصات . مشخصات چيست ؟
در جواب مىگويند : « كَوْنه فى مكان كذا ، فى زمان كذا . . . » اينها مشخصات است .
فارابى در اين مورد سخنى دارد كه در زمان خودش زياد مورد توجه واقع نشده است و آن اينكه : تمام اينها كه شما آنها را مشخصات مىخوانيد ، در واقع مشخصات نيستند ، زيرا همهء اينها خودشان كلى هستند - كَوْنه فى هذا المكان ، فى هذا الزمان ، . . .
همه كلى است و ضميمه كردن اينها به انسان باز يك كلى مىسازد ، منتها كلى منحصر در فرد . ولى سخن در اين است كه آنچه در خارج است كلى منحصر در فرد نيست ،
هامش
( 1 ) . نهاية الحكمه ، فصل سوم از مرحلهء پنجم