تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتخب ميزان الحكمة ( فارسى ) — صفحة 1175

مساهمون:

ص١١٧٥

داستان موسى و خضر عليهما السلام

در قرآن :

آن مرد دانا گفت : تو قدرت تحمّل كارهايى را كه از من مشاهده خواهى كرد و حقيقتشان را نمىدانى ، ندارى ؛ زيرا چگونه مىتوانى در برابر كارهايى صبر و شكيبايى كنى كه از راز آنها اطلاع ندارى ؟ موسى قول داد كه به خواست خدا صبر خواهد كرد و در هيچ كارى نافرمانى و مخالفت او نكند . آن دانا بر اساس خواسته و وعده‌اش گفت : اگر به دنبال من آمدى ، نبايد دربارهء هيچ چيز از من سؤال كنى تا اينكه خودم پيرامون آن برايت توضيح دهم . پس ، موسى و آن مرد دانا به راه افتادند تا بر كشتىاى نشستند كه عدّه‌اى سرنشين داشت . موسى از آنچه در ذهن آن دانا مىگذشت بىخبر بود . آن مرد دانا كشتى را سوراخ كرد ، به طورى كه بيم غرق شدن آن مىرفت . اين موضوع موسى را به تعجّب واداشت و وعده‌اى را كه داده بود از يادش برد . لذا به او گفت : كشتى را سوراخ كردى كه سرنشينان آن را غرق كنى ؟ كار ناروايى كردى ! مرد دانا گفت : نگفتم كه تو هرگز نمىتوانى همپاى من صبر كنى ؟ ! موسى از اينكه وعدهء خود را فراموش كرده‌است عذر خواهى كرد و گفت : مرا به سبب آنچه فراموش كرده‌ام مؤاخذه مكن و در كارم بر من سخت مگير . آن دو به راه خود ادامه دادند ، تا به پسر بچه‌اى رسيدند . مرد دانا او را كشت . موسى نتوانست خوددارى كند و بر او خرده گرفت كه : شخص بىگناهى را بدون آنكه مرتكب قتلى شده باشد ، كشتى ؟ ! راستى كه كار ناپسندى مرتكب شدى ! مرد دانا دوباره گفت : آيا به تو نگفتم كه هرگز نمىتوانى همپاى من صبر كنى ؟ اين بار موسىديگر عذرى نداشت كه بياورد و بدان وسيله از مفارقت او كه بدان راضى نبود ، جلوگيرى كند . لذا از او خواست كه مصاحبتش مشروط به سؤالى ديگر باشد ؛ اگر براىبار سوم سؤال كرد از وى جدا شود . موسى مهلت خواهى خود را چنين بيان داشت : اگر از اين پس چيزى از تو پرسيدم ، ديگر با من همراهى مكن و از جانب من قطعاًمعذور خواهى بود . مرد دانا پذيرفت . آن دو مجدداً به راه خود ادامه دادند ، تا به آبادىاى رسيدند در حالى كه سخت گرسنه شده بودند ، پس از مردم آن آبادى غذا خواستند . امّا هيچ كس از آنان پذيرايى نكرد . در همين‌هنگام ديوارى را ديدند كه در آستانهء فرو ريختن بود به طورى كه مردم از نزديك شدن به آن پرهيز مىكردند . مرد دانا ديوار را درست كرد . موسى گفت : اگرمىخواستى مىتوانستى بابت آن مزدى بگيرى و از اين طريق سدّ جوع كنيم ؛ زيرا ما به اين دستمزد احتياج داريم و اين مردم هم از ما پذيرايى نكردند . مرد دانا گفت : اينك زمان جدايى ما از يكديگر فرا رسيد و من تو را از راز كارهايى كه ديدى و نتوانستى آنها را تحمّل كنى آگاه مىسازم . سپس گفت : امّا آن كشتى ، ازآنِ بينوايانى بود كه در دريا كار مىكردند و از طريق آن زندگى خود را مىگذراندند و چون آن طرف آنان پادشاهى بود كه كشتىها را به زور مىگرفت ، لذا آن را سوراخ كردم تا معيوب باشد و پادشاه به آن رغبت نكند . و امّا آن پسر بچّه ، خودش كافر بود حال آنكه پدر و مادرش مؤمن بودند و اگر او زنده مىماند با كفر و طغيان خود آنان را هم منحرف مىكرد . لذا رحمت الهى شامل حال آنان شد و به من دستور داد او را بكشم تا خداوند به جاى او فرزندى پاكتر و مهربانتر به ايشان عوض دهد و من هم او را كشتم . و امّا آن ديوار ، متعلّق به دو پسر بچهء يتيم در اين آبادى بود و زير آن گنجى بود كه به ايشان تعلق داشت و چون پدرشان مردى درستكار بود ، به خاطر پاكى پدرشان ، رحمت الهى شامل حال آن دو شد و به من دستور داد آن ديوار را بسازم تا اينكه سر پا بماند و آن دو پسر بچّه به سن بلوغ برسند و گنج خود را بيرون آورند . اگر ديوار فرو مىريخت ، گنج پديدار مىشد و مردم آن را غارت مىكردند . آن گاه گفت : اين كارهايى كه كردم ، خودسرانه انجام ندادم . بلكه به فرمان خداوند بود و راز آنها نيز آن بود كه به تو گفتم . سپس از موسى جدا شد .