در دره انداخت و هلاكشان ساخت و جوان سالما نزد پادشاه آمد شاه گفت مأمورين چه شدند . گفت خداوند آنها را هلاك نمود .
پس بار دوّم امر كرد او را گرفته و در ميان امواج خروشان دريا اندازند اگر از دينش بر نگشت . پس با يك كشتى بزرگ او را در ميان دريا برده خواستند در دريا غرق كنند گفت بار پروردگارا خودت شرّ اينها را كفايت كن . پس كشتى غرق شده و همهء مأمورين طعمه نهنگها و كوسه ماهيها شدند . و جوان نزد پادشاه آمد . گفت مأمورين چه شدند . گفت خداى من آنها را كفايت و همگى هلاك و غرق شدند گفت تو قاتل من نيستى تا اينكه هر چه من به تو ميگويم انجام دهى . گفت چه كنم گفت مردم را جمع كن و مرا بدار بزن بر تنه درخت خرمايى پس تيرى از تيردان من بگير و در مركز كمان گذارده و بگو بنام پروردگار و خداى اين جوان و كمان را بكش تا تير به من اصابت كرده و كشته شوم .
پس پادشاه مردم را جمع و جوان را بدار آويخت و تيرى از كيسهء تير او بكمان گذارد و گفت بنام خداى اين جوان و تير را رها نمود و تير به پيشانى جوان خورد و شهيد شد . پس مردم همه گفتند ما ايمان بخداى اين جوان آورديم .
پس به آن پادشاه جبّار بيدادگر گفتند ديدى از آنچه ميترسيدى بسرت آمد و مردم همه بخداى جهان ايمان آوردند . پس آن ستمگر دستور داد كه گودالها و حفرههاى عميقى كندند و در آنها آتش انداخت . و گفت هر كس از دين جوان برگشت او را رها كنيد و هر كس برنگشت او را در آن گودالهاى آتش اندازيد .
پس مأمورين شروع كردند بانداختن مردم در آن حفرههاى سوزان و زنى كه بچّه خرد سالى شير خوارى در آغوش داشت آوردند . و زن ميخواست كه بر گردد از دين جوان كه بقدرت خدا فرزند صغيرش گفت اى مادر صبر
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 413
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٤١٣