تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١

داستان اصحاب اخدود

( مسلم بن حجاج قشيرى ) در صحيح خود از هدية بن خالد از حماد ابن سلمة از ثابت بن عبد الرّحمن بن ابى ليلى از صهيب از رسول خدا ( ص ) روايت كرده كه فرمود : پادشاهى قبل از شما بود كه جادوگر و ساحرى داشت و او بيمار شد گفت اجل و مرگ من رسيده يك جوانى در اختيار من گذاريد تا به او سحر بياموزم . پس جوانى به او سپردند . و آن جوان با او رفت و آمد داشت و ميان منزل ساحر و قصر پادشاه راهبى سكونت داشت در دير و صومعه‌اش ، و خدا را عبادت ميكرد . آن جوان روزى عبورش بر راهب افتاد و از سخنان او تعجّب كرده و از حالش خوشش آمده و زياد نزد او ميماند . و چون از رفتن نزد ساحر دير ميكرد ساحر او را ميزد و نيز چون از رفتن نزد كسانش تأخير ميكرد او را ميزدند . پس جوان براهب شكايت كرد . و راهب به او گفت پسرم وقتى ساحر گفت چرا دير كردى بگو كسان من مرا نگه داشتند و هر گاه كسان تو گفتند چرا تأخير كردى بگو ساحر مرا معطّل نمود . پس در همين رفت و آمد بود كه روزى مردم را ديد يك اژدهاى بزرگ خطرناكى ، محاصره كرده و ميخواهد مردم را هلاك كند پس گفت امروز معلوم ميكنم كه آيا امر راهب برتر و بهتر است يا كار ساحر . پس سنگى برداشت و گفت بار خدايا اگر امر راهب محبوب‌تر است نزد تو پس اين اژدها را به اين سنگ بكش و سنگ بر سر اژدها زد و او را كشت و مردم راحت شده و عقب كار خود رفتند . و جوان اين خبر را براهب داد وى گفت جوان به زودى تو گرفتار خواهى شد و هر گاه گرفتار شدى مرا معرّفى نكن .