حضرت على عليه السّلام فرستاد نزد اسقف و بزرگ نصاراى نجران و از اصحاب اخدود سؤال كرد و او چيزى گفت . حضرت فرمود : مطلب اينطور كه گفتى نيست و ليكن من به تو خبر مىدهم از ايشان . خداوند مردى از حبشه را برسالت بر انگيخت و مردم حبشه او را تكذيب كردند . پس با آنها مقاتله كرد . پس مردم حبشه ياران او را كشتند و او را با بقيّه يارانش اسير كردند سپس براى او سردابى بنا كرده و آن را پر از آتش نمودند و مردم را جمع كردند و گفتند هر كس بر دين ما و آئين ماست كنار رود و هر كس بر دين اين مردم است خود را در آتش اندازد ، پس ياران آن پيغمبر در افتادن در آتش از هم سبقت ميگرفتند . پس زنى آوردند كه بچّه شير خوار يك ماهه در آغوش داشت و چون نزديك آتش شد ترسيد و بر طفل خردسال خود رقّت كرد . پس بچّهاش بسخن آمد و گفت نترس و مرا با خودت به آتش انداز كه جدّا به خدا قسم كه اين در راه خدا اندك است . پس خود را با طفلش به آتش انداخت . و اين بچّه از آن اطفالى بود كه در گهواره سخن گفت .
و نيز عياشى باسنادش از ميثم تمّار روايت كرده كه گفت شنيدم حضرت امير المؤمنين عليه السّلام را كه از اصحاب اخدود ياد نموده و فرمود ايشان ده نفر بودند و بر مانند ايشان ده نفر در اين بازار كشته ميشوند .
مقاتل گويد : اصحاب اخدود سه نفر بودند يكى در نجران و يكى در شام و يكى هم در فارس و هر سه به آتش سوختند . امّا آنكه در شام بود او انطياخوس رومى بود و امّا آنكه در فارس بود او بخت نصر بود و امّا آنكه در زمين عرب بود پس او يوسف بن ذى نواس بود و امّا آنان كه در فارس و شام بودند خداوند در باره آنها قرآن نازل نكرد ( چيزى در بارهء آنها در قرآن نگفت ) و در بارهء آنكه
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 415
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٤١٥