در نجران بود نازل كرد و جهتش اين بود كه دو مرد مسلمان كه انجيل تلاوت ميكردند يكى از آنها در زمين تهامه بود و ديگرى در نجران يمن . يكى از آنها خود را براى كارى اجير نمود . و او شروع بقرائت انجيل كرد . پس دختر صاحب كار ديد نورى از دهان اين مزدور و اجير در موقع تلاوت انجيل بيرون مىآيد پس به پدرش گفت : پس پدر دختر در كمين نشست تا ديد و از او پرسيد و او خبر نداد و آن مرد مرتّبا از او استفسار كرد تا او را خبر از دين اسلام داد پس آن مرد پيروى كرده و با هشتاد و هفت نفر از مرد و زن ايمان آوردند و اين بعد از رفع حضرت عيسى عليه السّلام به آسمان بود . پس يوسف بن ذى نواس بن شرا - حيل بن تبع حميرى شنيد پس براى آنها گودالى حفر كرد ، و در آن آتش انداخت و آن مرد را حاضر و امر بكفر و عصيان نمود پس هر كس از كفر امتناع نمود او را در آن آتش انداختند و هر كس از دين عيسى عليه السّلام برگشت او را نيانداختند و ناگاه زنى را آوردند كه با او طفل خردسالى بود كه وقت سخن گفتنش نبود . پس چون در لب خندق آتش قرار گرفت نگاهى به پسرش كرد و برگشت . طفل بسخن آمد و گفت اى مادر من در پيش تو آتشى ميبينم كه هرگز خاموش نميشود .
پس چون زن اين سخن را از طفل نوزادش شنيد خود را با طفلش در آتش انداخت و خداوند او را با طفلش در بهشت قرار داد . و انداختند در آتش هفتاد و هفت نفر را .
ابن عبّاس گويد : هر كس امتناع كرد كه خود را در آتش اندازد او را با تازيانه ميزدند پس خداوند ارواح آنها را در بهشت داخل نمود پيش از آنكه بدنهايشان به آتش اخدود برسد .
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 416
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٤١٦