تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
پدرم عبد اللَّه بن ابى را ببينم كه در ميان مردم راه ميرود ، پس او را بكشم و كشته باشم مرد مؤمنى را بيك مرد كافرى پس داخل جهنّم شوم ، پيغمبر ( ص ) فرمود با او مدارا كن و مادامى كه با ماست با او خوب رفتار كن ، گفتند رسول خدا ( ص ) با مردم حركت كرد در آن روز و شب آن تا صبح شد و روز بالا آمد تا خورشيد آنان را اذيت كرد ، سپس با مردم فرود آمدند ، پس هنوز به زمين نرسيده كه بخواب فرو رفتند ، و پيامبر ( ص ) اين كار را كرد كه مردم از ياد عبد اللَّه و سخن او مشغول بشوند آن گاه حركت كرد با مردم تا بر آبى از حجاز بالاى بقيع كه به آن بقعاء ميگفتند فرود آمدند ، پس باد شديدى كه آنها را ناراحت كرد و ترسيدند از آن وزيد ، و شتر رسول خدا ( ص ) گم شد و اين در شب بود ، پس گفت در اين روز منافقى كه نفاقش بزرگ بود در مدينه مرد . گفتند كى بود ؟ گفت رفاعه پس مردى از منافقين گفت چگونه او خيال مىكند كه غيب ميداند و حال آنكه جاى شتر خود را نميداند مگر اينكه جبرئيل بوسيله وحى او را خبر دهد ، پس جبرئيل آمده و او را خبر داد بگفته منافق و مكان شتر و پيامبر ( ص ) اصحاب خود را خبر داد و فرمود : من گمان ندارم كه غيب ميدانم و نميدانم آن را ولى خداوند تعالى مرا خبر داد ، و به سخن منافق و مكان شترم در درّه است ، پس رفتند ديدند همانطور كه خبر داده است مىباشد و آن را آوردند ، و اين منافق هم ايمان آورد ، و چون مدينه رسيدند ديدند كه رفاعة بن زيد در تابوت يكى از فرزندان قياع است و او يكى از بزرگان يهود بود و در آن روز مرده بود . زيد بن ارقم گويد : پس چون پيامبر خدا ( ص ) بمدينه وارد شد من
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 48 | الشيخ الطبرسي / ستوده / شيخ محمد رازى