يارى غفارى كه به او جعال ميگفتند و مرد فقير و بينوايى بود برخاست ، پس عبد اللَّه بن ابى بوى گفت تو مرد هتّاكى هستى ، در جواب گفت چه چيز مرا باز ميدارد از اينكه كمك غفارى كنم و سخن جعال بر عبد اللَّه سخت و گران آمد ، پس گفت به آنكه من به او سوگند ميخورم دماغ تو را به خاك ميمالم و خشمگين شد عبد اللَّه بن ابى و نزد او جمعى از قوم او بودند كه در ميان ايشان زيد بن ارقم جوان تازه سن بود ، پس ما شما را در بلاد خودمان راه دادهايم و ايثار كرديم ، به خدا قسم نيست مثل ما و ايشان مگر چنان كه گوينده گويد : سگت فربه شده كه تو را بخورد ، به خدا قسم اگر ما برگشتيم بمدينه هر آينه عزيزتر بيرون كند خوارتر را و غرضش از اعزّ خودش و اذلّ پيامبر خدا ( ص ) بود ، سپس رو كرد بحاضرين از قومش و گفت اين چيزى است كه شما با خود كرديد ، ايشان را در بلاد خود راه داديد و اموالتان را با آنها تقسيم كرديد ، امّا به خدا قسم اگر فضول طعام خود را از جعال و امثال او مضايقه كرده بوديد به گردن شما سوار نميشدند ، هر آينه ممكن و اميد است كه آنها از بلاد شما كوچ كنند و بقبيله و موالى خودشان ملحق شوند ، پس زيد بن ارقم گفت به خدا قسم كه تو ذليل و پست و مبغوض در قوم خود هستى و محمد ( ص ) در عزّتى از رحمن و مودّتى از مسلمين است به خدا قسم كه بعد از اين سخنت تو را دوست ندارم . عبد اللَّه بوى گفت ساكت شو كه تو كودكى .
زيد بن ارقم نزد رسول خدا آمد و اين بعد از پايان جنگ بود پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله خبر داد ، پس پيامبر امر به حركت نموده و فرستاد بسوى عبد اللَّه و او را طلبيد و فرمود اين چيست كه به من رسيده از تو ، عبد اللَّه گفت
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 46
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٤٦